Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

دوستها و آشنا های به اصطلاح سطحی (از نظر فکری منظورمه) و باکلاس و با تیتر و عنوانهای دهن پر کن برای من مثل کفش های شیک پاشنه بلند مهمونی میمونن که تو مراسم رسمی و فقط واسه چند ساعت پام میکنم.اما واسه روز هایی که میخواهم بدوم تا به کار و بار زندگیم برسم اون کفش ها رو پام نمیکنم.حالا هر چقدر هم که چرمشون مرغوب باشه.تو این روزها که تصادفا روز های سرنوشت ساز زندگیم هم هستند ، اگه حواسم جمع باشه کفش کتونی های  راحت و قدیمیم رو میپوشم که شاید سالهاست امتحانشون رو پس داده اند.برام هم زیاد مهم نیست که مارک دار هستند یا مطابق آخرین مد و گرون.و این من هستم که هر بار که میخواهم برم بیرون از خونه کفشم رو انتخاب میکنی.پس بهتره که حواسم باشه کی کدوم یکی رو انتخاب میکنم.

پیوست:این پست تقدیم میشود به تک تک یاران قدیمی و همیشه در صحنه

این خوده فرمایشات و یادآوری های دم به دقیقه “تو دو لیست” گوشی جدیدم، واسم وقت وبلاگ نوشتن نمیذاره.شاید هم باید وبلاگ نوشتن رو به لیست وظایف روزانه ام اضافه کنم.تازه ساعت نه و ربع عصر (آخه اینجا خیلی دیر غروب میشه و اون ساعت آفتاب هنوز پهنه) رسیدم جزوه کارلوس رو که از خیلی وقت پیش پیشم مونده بود ببرم کوچه پشتی در خونه اش.اونهم به عاقبت آندره آس  بزرگه دچار شده.یعنی قبل از فارغ التحصیلی یک شرکت معروف بهش پیشنهاد کاری ای داده که براش از تموم کردن درس ارزشمند تر بوده.حالا یک هفته است که درس و ول کرده و رفته به قول معروف دنبال یک لقمه نون.خانمش و سه تا بچه هاش قراره بعد از تموم شدن مدت آزمایشی قرارداد کاریش از فرانکفورت پیشش بیان و تا اون موقع قراره قرارداد اجاره اش رو با خوابگاه دانشجویی تمدید کنه.داشت همینطور دم در برام از سری بودن پروژه اولی که دستش داده اند و اینکه امروز از یکربع به هشت صبح تا هشت و نیم عصر سر کار بوده تعریف میکرد که پترو که صدای ما رو از تو خونه اش شنیده بود به قول خودش دلش واسه ماها تنگ شده بود از در کناری پرید تو پیاده رو و دو دقیقه بعدش هم  آلکس که از یک نمایشگاه بر میگشت با کت و شلوار و کراوات سر و کله اش پیدا شد و خلاصه سرتون رو درد نیارم پترو همه رو به چای دعوت کرد و این چای خوردن و گپ زدن ما از زمین و زمون تا ساعت یازده و ربع شب طول کشید (لازم به ذکره که اینجا معمولا شام رو قبل از ساعت هفت میخورن). منظورم از زمین و زمون، واقعا زمین و زمونه.از متد های جدید “ریز قالب سازی” گرفته و امکانات نرم افزار به اصطلاح نقشه کشی کاتیا گرفته تا دلایل احتمالی وفاداری و خیانت به همسر میان مهندسین مذکر و تفاوت ساختار فکری زنان آلمان شرقی سابق با زنان آلمان غربی و از همه جالب تر دلایل روند رو به انقراض قدیمی ترین بنگاه اقتصادی کره خاکی، یعنی تن فروشی زنان، در جامعه آلمان. که مهمترین دلیلش پوشش سیستم بیمه اجتماعی برای تامین هزینه های اولیه زندگی برای تقریبا همه شهروندان و کم بودن اختلاف سطح زندگی بین اقشار مختلف جامعه با استفاده از سیستم  پرداخت مالیات و دریافت همزمان کمک های دولتی ، از بیمه بیکاری گرفته تا وامهای بلا عوض خرید یا ساخت خانه یا چهاردیواری اختیاری و سیستم دولتی پرداخت قرضهای ورشکستگان حقیقی و حقوقی و صد البته تلاش فراوان در  جهت برابر کردن حقوق اجتماعی زن و مرد است.البته باید اضافه کنم که بعد از دقیقا پنجاه سال قانون برابری جنسیتی در آلمان،متخصصان و منتقدان بر این باورند که زنها هنوز به حقوق اجتماعی برابر با مردها نرسیده اند.

اما باید اعتراف کنم این بحث های دوستانه هر بار اعتقاد من رو نسبت به تفاوت بنیادین نگرش کلی زنان و مردان نسبت به زندگی قوی تر و قوی تر میکنه.انگار جان گری راست میگفته که مرد ها رو به موجودات مریخی تشبیه کرده و زن ها رو به موجودات ونوسی.

پیوست: هاله بانو سعی میکنم در اولین فرصت واضحتر راجع به سیستم اقتصاد  اجتماعی ،یا همون اقتصاد سوسیالیستی پیاده شده در آلمان و تفاوت های عمده اش با سیستم کاپیتالیستی یا سرمایه سالاری و کمونیستی یا بدون مالکیت خصوصی ، بنویسم.اگر این “تو دو لیست” عزیزم بهم فرصت بده.

پراکنده…

احساس میکنم اون حسی رو که دایی جان ناپلئون نسبت به اینگیلیسا داشت رو دارم نسبت به آمریکایی ها پیدا میکنم.این خیلی بده.یعنی من از این جهت، بیشتر مثل یک آلمانی فکر میکنم تا مثل یک ایرانی!البته شاید هم خوب باشه.هرچی باشه من دارم تو خاک آلمانها زندگی میکنم.

خوابم گرفته.این پست ادامه دارد…

پارادکس

در حالیکه پشت فرمون نشسته ام و دارم به سمت یک منظره زیبا و بدیع از دشت و کوههای پوشیده از درخت و تپه و آسمان آبی حرکت میکنم.

مارکو ازم میپرسه:” خوب بگو ببینم داریم به چه سمتی میریم؟”

جواب میدم:”به سمت بهشت!”

جواب میده:” آره فکر کنم اگر خودت تنها بودی از بهشت هم سر در میووردی.خدا رو شکر که حداقل من هم تابلو ها رو نگاه میکنم و هم طرف خودم پدال کلاج و ترمز دارم! اصلا حواست هست باید از خروجی بعدی از اتوبان خارج بشیم که به پیرمازنز برسیم؟ “

امروز امتحان کتبی رانندگی آلمانی داشتم.میشه با ده تا غلط قبول شد.من اصلا غلط نداشتم.هفته دیگه امتحان عملی دارم.اگه قبول بشم رو گواهینامه ام یک لغت بیشتر از گواهینامه های بقیه آدمها مینویسند.بالاخره!‬

مارکو ، مربی رانندگیم، میگه مشکل تو با تمرین بیشتر حل نمیشه.تو خودت همه چیز رو واسه خودت سخت میکنی.باید نگرش عجولانه ات رو نسبت بهش تغییر بدی.بهش جواب میدم میدونم.حتی میدونم که باید نگرشم رو باید نسبت به کل زندگی عوض کنم.اما میان گفتن و عمل کردن تفاوت از زمین تا آسمان است.اولین پارادکس اینه که این طور که پیداست باید هرچه سریعتر نگرش عجولانه ام به زندگی رو عوض کنم و گویا حداکثر فقط تا پنجشنبه دیگه برای این کار وقت دارم!!!

تاریخنویسان اقتصاد معاصر آلمانی، بار ها ادعا کرده اند و میکنند که حتی ارائه دهندگان ” مارشال پلن یا طرح اقتصادی مارشال” که اون رو در آغاز سالهای جنگ سرد به منظور دفاع از سیستم کاپیتالیستی آمریکا در مقابل موج کمونیسم و  ویرایش  تکامل یافته اش سوسیالیسم  در بلوک شرق بر اساس پیشرفته ترین  روش های مطالعات جامعه شناختی و اقتصادی آلمان تحت کنترل قوای متفقین و مکانیزم های اثرگذاری و مدیریتی نوشتند و با اتکا بر تاثیرگذاربودنش حتی پیشنهاد استالین در زمان صدارت اعظم آدناور رو به منظور اتحاد دو آلمان و اعلام بیطرفی اش بدون بررسی کردنش، نپذیرفتند، به هیچ وجه نتونسته اند نگرش جامعه گرای آلمانی ها و  تاثیرات متقابل آن بر این طرح دفاعی رو درک کنند.طزح مارشال که در کل میتوان آنرا به تزریق مصنوعی اعتبارات مالی و پیاده سازی همزمان سیستم اقتصادی بازار آزاد جامعه گرا، یا به قول خودشون سوسیاله مارکت ویرتشفت که قرار بود سطح زندگی آلمانی هایی که کشورشان با خاک یکسان شده بود و  تحت کنترل قشون متفقین قرار گرفته بودند  به سرعت به صورت مصنوعی ابتدا با مکانیزم تغییر پول رایج که تنوعی مصادره پنهان اموال بازماندگان بود و تقصیم معادل چهل دلار دویچه مارک یا مارک آلمانی، تا به حدی بالا ببره که از یک طرف وابستگی شدید به منابع مالی کاپیتالست ها ، افسار کنترل این جامعه رو به دست کاپیتالیست ها بده و از طرفی دیگر با جلوگیری از ایجاد اختلاف طبقاتی ، مانعی بر سر پیشروی و گسترش ایدولوژی کارل مارکس باشه.اما این طور که پیداست آمریکایی ها آلمانی ها رو حسابی دست کم گرفته بودند و اقتصاد آلمان پویا و پایدار باقی مونده.حتی با وجود تکانهای نسبتا شدیدی که پس از فروپاشی بلوک شرق ، اتحاد دو آلمان و نبود دلایل کافی برای ادامه تزریق منابع مالی از سوی کاپیتالیست ها ، که شاید خیلی از مردم عامی آلمان آنرا از عواقب طرح آقای پیتر هاتز یا طرح چهارم  هارتز میشناسند و در واقع مکانیزم دفاعی نظام اقتصادی آلمان در مقابل پایان طرح مارشال بود.

نمونه اش والمارت ، سوپرمارکت آمریکایی در حالیکه گردش مالی سالیانه اش بیشتر کشور چین با یک چهارم جمعیت کل دنیا بود، در پی تکان های ناشی از پایان طرح مارشال، عطای سود حاصل از ادامه حضورش در بازار آلمان متحد با بیش از شصت ملیون جمعیت را به لقایش بخشید. در حالیکه سوپرمارکت ارزانفروش و آلمانی آلدی ،در همین سالها و همین بازار صاحبانش را به لیست ثروتمندترین افراد جهان فرستاد.

و من امروز اینجا برای خودم نشسته ام و به جای اینکه روی کار و زندگی خودم تمرکز کنم حرص میخورم که چرا نمیتونم فقط طی بیست و پنج دقیقه مکالمه تلفنی با عمه بزرگه ام با وجود تحصیلات مدیریت و پیشبینی های ظریف و دقیق بلندمدت اقتصادیش در ساختار سرمایه داری ایران، مکانیزم های تصمیمگیری و نظام اقتصادی ظاهرا آزاد و باطنا جامعه گرای آلمان رو ، بفهمونم.خوب تقصیر خودمه دیگه.باید حد خودم رو بفهمم و از خودم و دیگران انتظارات عجیب و غریب نداشته باشم.همون بهتر که من برم سر پیاده روی عصرانه ام در هوای آزاد و خوندن تست های امتخان رانندگی آلمانی و عمه جانم هم دلش خوش باشد که در کنار خانه داریش مثلا با آماده کردن سالاد آلاسکا برای بازار غذای گروه بانوان نیکوکار آسایشگاه کهریزک و فروختن چند تا دسته بلیط های اعانه آسایشگاه به چهار نفر از آدمهایی که نمیدونند با پولهاشون چکار باید بکنند که به جای اینکه ترس از دست دادنش، اسباب تن لرزه و سوهان روحشون باشه ، با شنیدن جمله طنز  “وعده دیدار دم در بهشت” ،وسیله آسایش و آرامششون بشه .ولو تنها برای یک لحظه.

خوش به حال وارث کارخانه ی پورشه آلمان که بعد از وقف دارائی هاش به گروه مدرسه های غیر انتفاعی والدرفر شوله ، که از تاثیرگذار ترین مدارس دنیا ست و با وجود تبلیغات منفی زیادی که درباره اش میشود، با نو آوری هایی مثل ایجاد کلاسها و واگن کار قطار مختلط سیاهان و سفیدپوستان در آفریقای جنوبی به منظور مباره با آپارتاید  و بنیانگذاری تدریس علوم کامپیوتر برای دانش آموزان آلمان، سهم به سزایی در مدرنیزاسیون سیستم آموزش کودکان و نوجوانان نقاط مختلف دنیا داشته  ، خودش بدون گرفتن حقوق معلم همون مدرسه شده و هر روز مثل بقیه مردم قشر متوسط جامعه با یک  فولکس استیشن معمولی که یک چیزی مثل پیکان برای ایران میمونه و  تنها وسیله نقلیه خانوادشون هم هست با بچه هاش به همون مدرسه ای که خودش در اون روزی دانش آموز بوده، میره.

اصلا بی خیال .من که سهله ، حضرت فیل هم فکر نتونم بتونه این اختلاف طبقاتی افتضاح و جو فاسد حاصل از اون رو در جامعه ایران رو از بین ببره.صرف نظر از درک بسیار دقیق اقتصادی-سیاسی رییس جمهور منتخب و وزیر کارش از اوضاع و شرایط ایران!!!  اونی که پولداره ، با ترس از دست دادن جان و مال و ناموسش (!!!) ، همه رو به چشم کلاهبردار ها و باجگیر ها و  دزد ها و گداهایی میبینه که هر کدوم میخوان به عناوین مختلف یک تیکه از مالش رو بچاپند.اونی هم که دستش از مال دنیا کوتاهه پیش خودش با حسرت فکر میکنه ، پولدار ها مرفهان بی درد هستند و اگر دزدی و کار خلاف نکرده باشند به اون بالا بالا ها نمیرسیده اند.انگار که همه یادشون رفته باشه که کارفرما و کارمند و کارگر و سرمایه گذار و مدیر و آبدارچی , همه از دم توی یک قایق هستند و خیلی بیشتر از اونی که اشتراک منافع داشته باشند ، منافع مشترک دارند. مثل هر جای دیگه دنیا که تصادفا اکثر افراد متعلق به این دو گروه تصمیم  و شاید هم آرزو به مهاجرت به اونجا ها رو دارند.

مختصر و مفید

فعلا وقت پست نوشتن ندارم. گو اینکه خیلی حرفها برای نوشتن هست.به خصوص در مورد اون ملاقات کوتاه و به یاد ماندنی با همکار های سابقم که برای یک ماموریت شغلی از تهران به کلن اومده بودند.پست درست و حسابی نوشتن دقت لازم داره و تمرکز.اونهایی که خودشون تجربه اسبابکشی داشته باشند میدونند دارم از چی حرف میزنم.موضوع فقط سر چند تا کارتن کتاب و لباس و دیگ و قابلمه نیست. خوشبختانه تیر و تخته های اضافی رو فروختم. باید اعتراف کنم که شبکه دوستان چینی دانشکده خیلی سریعتر از آگهی هایی که اونهمه واسشون زحمت کشیده بودم عمل کرد.ولی به هر حال حتی المقدور دونه به دونه کارهایی که یکجا شروع شده باشند باید همونجا هم با دقت تموم بشند.مخصوصا وقتی که آدم بدونه حالا حالا ها هم فرصتی نیست که دیگه دوباره به این نقطه از کره خاکی برگرده.در ضمن ممنون از پی ام ها و ایمیل هاتون ولی نگرانم هم نشین.حالم شکر خدا خوبه.از قدیم هم گفته اند بادمجان بم آفت ندارد.نقطه.

پیوست:

شادی جان خوشحالم که  این فاز از پروژه ات رو به سر و سامون رسوندی.در اولین فرصت سعی میکنم باهات تماس بگیرم و ببینمت.
نغمه بانو ، ایمیل “شمارش معکوس” رو خالی نفرستاده ام.باید روی لینک آخر ایمیل کلیک کنی.کاشکی به بهناز زنگ بزنی بپرسی چرا جواب ایمیلامون رو نمیده.
آذر بانو باور کن خیلی سعی کردم شماره تلفنت رو بگیرم ولی موفق نشدم .فکر کنم باید جمعه با هم قرار بگذاریم و چت کنیم. ف ی ل ت ر کنندگان عزیز و تحریم کنندگان محترم هنوز این یک راه رو برامون باقی گذاشته اند.هنوز.سپاس خدای را عز و جل …

بهشت

پیش خودم و برای خودم اسم تپه رصد خانه دانشکده رو گذاشته ام بهشت.وقتی تو مرکز کامپیوتر دانشکده میشینی و هر از گاهی سرتو از روی مانیتور بر میداری ، تپه رصدخونه رو میبینی که مغرور، آروم و بی دغدغه به یک کارتپشتال از جنس سرو و کاج و چمن و رشته تپه و پرتوی نور خورشید و سایه  پاره پاره ابرها تکیه داده. قبل از این همیشه فکر میکردم اگر بهشت وجود داشته باشه شکل کلاردشته. اون کلاردشتی که عمو جواد یک سال سیزده بدر ما رو به خاطرش از امیردشت به عباس آباد برد . از جاده ای که اونزمانها هنوز خاکی بود.اما دفعه بعدی که کلاردشت بودم ، با اینکه اونجا هنوز زیبا بود و خیلی هم بهمون خوش گذشت اما دیگه هرگز وجود بهشت رو احساس نکردم.انگار که عمو جواد عطر بهشت رو همون شب تولد کسری که قرار بود مثل همیشه برامون بعد از شام که مجلس خودمونیتر شد  “مرا بوس “  و “نازنین مریم” بخونه، با خودش از راه بیمارستان ایرانمهر سر دوراهی قلهک به بهشت برگردونه باشه.پونزده سال گذشت.بقیه عمرمون هم مثل برق و باد میگذره.خدا رو چه دیدی شاید راستی راستی بهشت حقیقت داشت و اوستا کریم هم از سر رحمت ما ها رو هم مثل عمو جواد و دیگر انسانهای نیک روزگار به اونجا فرستاد. چه باک که قدما گفته اند آرزو بر دل جوانان عیب نیست.

بر گردیم به کره خاکی.از بهشت جدیدم میگفتم که حتی شبهاش هم زیباست.مخصوصا وقتی موقع پیادروی های شبانه ام حس میکنم صدای نسیم مو ها و گوشهام رو نوازش میکنه و ماه دونه های فوتون نقره ای رنگش رو سخاوتمندانه به سر و صورت من و هر آنچه که دو تا چشمهام میتونند ببینند میپاشه.این طور که بوش میاد چند روز دیگر باید از این یکی بهشت هم دل بکنم.چه باک. دیر یا زود بهشت دیگری می یابم.از قدیم گفته اند :

“جوینده یابنده است!”

سالهای سال میون غربت تنهایی هام تو فرنگ برای شب سال عمو جواد حلوا میپختم و شله زرد.با چاشنی نمک اشک هام که موقع هم زدن نا خودآگاه مثل آب چشمه سرازیر میشد. امسال دیگه شوق خوردن ندارم.واسه همین هم نوشتم رو جانشین خوردن کردم و از روی صفحه کلید با پنجه انگشتانم احساساتم رو  ورز دادم و  هم زدم تا اشکهام باز هم بتونن سرازیر بشن.تازه اونهم با یک هفته تاخیر.باز هم چه باک که به قول خیام:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سربه سریم

به احتمال قوی تا آخر ماه به هامبورگ بر نمیگردم.الان تو بالکن نشسته ام.توماس از روی پسورد خودش برام خط اینترنت بیسیم  راه انداخته. میلباکسم داره میترکه از بس ایمیل جواب نداده دارم.فوزیه الان زنگ زد و رمز کارت تلفنی رو که برام خریده رو بهم گفت. فردا باید به نغمه و عمه شیرین زنگ بزنم.البته اگه خط  های تلفن راه بده. دایی که پریروز بعد از یک هفته شماره گرفتن  بیخیال کارت تلفنش شده بود و با موبایل مستقیم شماره ام رو گرفته بود.

پیش اعظم  و میشاییل خیلی خوش گذشت. مخصوصا سفر کوتاهمون به هلند.اما خوب در موردشون بعدا سر فرصت مینویسم.

ta ettelaaee sanawi internet nakhaham dasht.sherkat e saport konnadeye internet  emobilam dar ASLIABAD E KLATUL e belad e  belad e germanestan pooshesh nadarad! be hamin sadegui.

goodbye party

polo ha tamum shode and o felan mashghul e tanawol e goosht  grill hastim o mosallaman naan e sir daar, dustan e russ baraye inke befahjmand wodka asl ast ya na awwal too boshghab mirizanesh o ba fandak atishesh mizanan, mesl e doostan e almani o faransawi ke awwal sharab haye mokhtalef ro micheshand o uni ke behtare ro wase nooshidan dar mehmuni entekhab mikonand.wa man az forsat sooe estefadeh kardam o umadam paye PC ye alex ke email ham o check konam o belogam doostan e esraiili ham darand az wojud e ekhtelaf e tabaghati ye shadid dar keshwareshan tarif mifarmayand

musik e salhaye 80 mano yaadf e ruz haye bombaran o mooshakbaran e tehran mindazeh.dar rah e shomal.dar haal e farar.khoda bekheyr koneh .un haii ke sokhanrani ye Obama ro dar jam e yahudian e amrika shenide bashand midunand daram az chi dsaram harf mizanam.

felan bye.

« Newer Posts - Older Posts »