وقتی شروع به خواندن مقاله ای با عنوان “چه قرمزی به قرمز می آید ؟ ” ، شاید انتظار داشته باشید که مقاله در مورد دکوراسیون یا مد لباس تابستانه و یا هنر نقاشی باشه.اما اینطور نیست.مقاله در مورد سیاست است.و وقتی لکه های در هم و بر هم قرمزرنگ رو بر زمینه سفید عکس مربوط به مقاله میبینید شاید یک لحظه فکر کنید پس این مقاله در مورد جرم و جنایت و شاید هم جنگ بین گرجستان و روسیه – بخوانید جنگ بین آمریکا و روسیه بر سر منابع انرژی آسیای میانه_ است.نه خیر موضوع این سرمقاله با اینکه در مورد سیاست است ولی اونقدر ها هم که فکر میکنید خشن نیست.دعوا فقط و فقط بر سر صندلی های پارلمان ایالت اسن یکی از ایالت های شانزده گانه آلمانه. قرمز در اینجا نمادی از احزاب چپ آلمان است که با اینکه همگی از دم چپ هستند و همگی در کشور آلمان فعالیت میکنند ، تفاوتها و تناقض های فاحش فلسفیشون با هم و میشه گفت اختلاف نظر هاشون تا حدیه که بعضی هاشون رسما به برنامه ریزی برای براندازی حکومت آلمان متهم هستند و بعضی های دیگه به عنوان شعار تبلیغاتی قبل از انتخابات اعلام میکنند که :
ما تضمین میکنیم با هیچ حزب سرخ دیگری ائتلاف نکنیم
و حالا که بعد از انجام انتخابات دیده اند که سبز ها (حزب طرفدار صلح و محیط زیست ) به اندازه ای که بتوانند با این حزب سرخ ائتلاف قدرتمندی تشکیل بدهند ، رای نیاورده اند، بر سر دو راهی مونده اند که آیا به شعار تبلیغاتی خودشون وفادار بمونن و با هیچ حزب سرخ دیگری موتلف نشوند و به ناچار در این دور از انتخابات ایالتی به طور داوطلبانه از قدرت کناره گیری کنند و یا اینکه زیر شعار تبلیغاتی خودشون بزنن و به هر قیمتی که شده در قدرت باقی بمونن.موضوع این سرمقاله دقیقا به همین دوراهی اشاره میکنه.
جالب اینجاست که اختلاف بین چپ ها ، تنها به موضوعات عملی مثل ائتلافات حزبی محدود نمیشه.حداقل در این مورد بحث های تئوریک هم دستکمی از بحث های عملی ندارند.چند هفته پیش یک شب که من دوباره بیخوابی به سرم زده بود یک بحث فلسفی جالب رو تو کانال sat 1 دنبال کردم که موضوع اصلیش همین تفاوت های فاحش بین مارکسیست های مختلف بود .این رو گفتم که اولا یادآوری کرده باشم تلویزیون های آلمان حتی آخر شب ها ، به غیر از برنامه های آنچنانی، برنامه های درست و حسابی هم پخش میکنن.ثانیا اینکه بگم کارشناس برنامه که خودش در رشته فلسفه تحصیل کرده بود و دکترا گرفته بود ، تاکید فراوانی بر این داشت که تفکرات مارکسیستی به حدی با همدیگه و حتی با نظر خود کارل مارکس متفاوت هستند که حتی بعضی هاشون با وجود اینکه به لحاظ طبقه بندی های علمی در زمره تفکرات مارکسیستی قرار میگیرند، با ذکر دلایل منطقی متعدد ، شدیدا با اینکه با ایدئولوژی مارکس در یک دسته بندی قرار بگیرند و یا حتی مقایسه بشند ، مخالفت نشون میدهند.اینها که گفتم تنها راجع به آلمان بود. اما مثال واضح تر ، اختلاف طبقاتی ناچیز درسیستم اقتصاد سوسیالیستی آلمان در مقابل اختلاف طبقاتی فاحش و فقر بی حد و مرز در سیستم اقتصاد کمونیستی کشور جمهوری خلق چینه. و از همه عجیب تر اینه که تو کشور ما ایران، هر کسی راجع به ماکسیسم و کمونیسم و سوسیالیسم یا هر ایسم دیگه ای حرفی بزنه ، تو کشوی لامذهب ها و بی دین و بی قید و بند ها ، جا میگیره. حداقل در نظز مردم عامی.بعضی وقتها فکر میکنم اگر تو مدرسه های ایران فلسفه درس میدادند، زندگی مردم اینقدر مملو از تناقض های جورواجور نبود. فلسفه به تفکرات آدم نظم میده.شاید میون هر صد تا فارغ التحصیل دانشگاههای ایران، 3 نفر هم پیدا نشند که معنی تناقض رو بدونند، حالا تناقض ارزشی که جای خود داره.راستی علم برتر است یا ثروت؟ بخشش برتر است یا نفرت؟

http://www.abho.wordpress.com
سلام
راستی حق با شماست ندانستن فلسفه وغریبی که با فلسفه در اینجا احساس می شود نشانگر بی فکری ما وکم دانشی وکم اهمیتی ما نسبت به تفکر می باشد
در اینجا در دانشگاهها اخلاق اسلامی ابکی انقلاب اسلامی ابکی تاریخ انقلاب انقلاب اسلامی رویکرد وپشت کرد ها وخلاصه خروار خروار واحد درسی این چنینی به عنوان دروس جنبی پاس می شود دریغ از فلسفه وتفکر وبه کار انداختن مغز وعامل نگه داشتن رشته تفکر دیگه این وضع دانشجوست عوام که فاتحه شان خوانده است سالها مرده اند تنها بالغ می شوند_ البته از نظر جنسی وجسمی _ازدواج بچه کار وکار وکار قسط وکرایه بعد سرو سامان دادن بچه ها وبعد پیری وکوری _البته از ابتدا بینایی نبوده که حالا کوری برسد _بعد هم انتظار مرگ
این چرخه زندگی در ایران است
اولاً که : علم بهتر است و بخشش برتر است. به جان خودم!
دوم : اون ترجمهء جديدي که خوندم هم سانسوري تووش نديدم. خيلي هم راحت بود نوشته هاش
سوم : خوابگرد جان، لطفاً به قعر بدبيني نرو. درسهاي آبکي را راست ميگي، آدمهايي که تفکر در آنها بارور که نميشه هيچ، اگر يه کورسويي از تفکر هم در اونها ديده بشه فوراً سرکوب ميشه هم به جاي خود، درست. اما هميشه اهتمام به دانستن و کشف کردن در چنين فضاهاييه که شکل ميگيره و خيلي ساده داستان ليموشيرين که وقتي سرما نخوردي بهش تمايل بيشتري داري، توو همه جاي زندگي تکرار ميشه. هرچيو که بخوان از دم دستت دوور کنن به زور، تو هم بيشتر کنجکاو ميشي واسه دونستنش. و اين پيغام خوبيه. باور کن