آلبرت محبوب من ،یعنی همون آقای اینشتین با همون زبون درازش که عکسش رو حتما دیده اید، در جایی گفته :
دنیا مکان خطرناکیست برای زیستن.نه به خاطر آنکه آدمهای بدجنسی در آن زندگی میکنند، بلکه به خاطر بقیه آدمها که در مقابلشون نمی ایستند.
و در جای دیگری ازش نقل شده که:
حفظ صلح و آرامش تنها با اتکا به زور امکانپذیر نیست. رسیدن به آن به تفاهم متقابل نیاز دارد.
در جواب کامنت جهانگرد در پست قبلی ،که پرسیده بود پس لابد باید به ادارات گزینش اجازه داد که هر جور خواستند تصمیمگیری کنند ،باید یک سوال بپرسم.آیا صرفه نظر کردن من از چند ماه حقوقم به بهای نیم ساعت سر نکردن چادر تاثیر گذارتر بوده یا اینکه اگر مثل یک مجلس ختم تو مسجد الغدیر چادرکرپم رو تو کیفم میگذاشتم و دم در دفتر، مثل خاله سوسکه سر میکردمش و یک چشمی هم رو میگرفتم و میرفتم برای مصاحبه با حاج آقایی که امروز چون هیچوقت باهاش صحبت نکرده ام نمیدونم چه جور آدمی بوده . بعد از تموم شدن صحبت هاش با کمال آرامش بهش میگفتم :
“حتی من هم که در خانواده ای سنتی و مذهبی بزرگ شده ام و با کمال میل تو مراسم مذهبی چادر سر میکنم، از حجاب اجباری و از اون بدتر چادر سر کردن اجباری بدم میاد و حتی امروز رو هم با اکراه با چادر به دفتر شما آمده ام.شما رو به همون خدایی که ادعا میکنین بهش اعتقاد دارین، با محدود کردن آزادی های فردی انسانها حرمت دین و ایمان و انسانهایی رو که از جون و دل دیندار و مومن هستند رو با این قوانین و قواعد دست و پا گیر که هیچ پایه و اساسی هم ندارند، نشکنین.”
چه اتفاقی میوفتاد؟ اونموقع فقط چند هفته از دوم خرداد معروف گذشته بود.دیگه سالهای دهه شصت نبود که جون آدم با گفتن همچین حرفی به خطر بیوفته.من هم که به احترامش (حالا مثلا) چادرم رو سر کرده بودم و از این کارم هم نمیتونس ایراد بگیره.نگرانی اقتصادی هم که نداشتم.خونه پدرم زندگی میکردم و پول توجیبی ای میگرفتم که اونزمان شاید مهندس های تازه کار از کارفرماهاشون نمیگرفتند.سنگ مفت و گنجیشک مفت.حداقل از یک طرف حرف دلم رو که حرف دل خیلی های دیگه هم بود با لحن مناسب در زمان مناسب به گوش تصمیمگیرندگان محترم رسونده بودم و از طرفی دیگر برای گرفتن حق اصلی خودم که حقوق عقب مونده ام بود قدمی مسئولانه برداشته بودم. اما خوب من رو سالهای سال جوری تربیت کرده بودند که به عنوان دختر یک خانواده سنتی- مذهبی، نه در قبال مورد اول احساس مسئولیت بکنم و نه در قبال مورد دومی! و سالهای سال هم طول کشید تا من پله پله یاد گرفتم که باید در انتخاب راه سر دوراهی ها و چند راهی زندگیم خودم تصمیم بگیرم و به دنبالش ،ریسک و مسئولیت عواقب مثبت و منفی ناشی از تصمیمات اتخاذیم رو خودم و فقط خودم به عهده بگیرم.چراکه این تنها و تنها اکسیر احساس عمیق خوشبختی حقیقی و واقعیست.
و صد البته آلبرت محبوب من در جای دیگر میگوید:
غیر قابل فهم ترین چیز در دنیا ، مالیات بر در آمد است
یعنی اینکه من اگر بخواهم در لحظۀ اکنون ،احساس عمیق خوشبختی حقیقی و واقعی کنم باید به جای ادامه به نوشتن این خزعبلات ، پاشم برم با اظهارنامه مالیاتیم سر و کله بزنم که اینقدر با رنگ قرمزش تو لیست کارهای عقب مونده ام حزص منو در نیاره. خدا رو چه دیدی، سنگ مفت و گنجیشک هم مفت.شاید بالاخره یک جور هایی تونستم بفهممش!
پروفسور آلبرت حقیقتاً محبوب من هم هست .
در این زمینه با شما هم نظرم