مریم بانو سلام،
دیروز پانی بهم گفت که بهش زنگ زده بودی و گفته بودی نتونستی هنوز باهام تماس بگیری و میخواستی هر جور شده قبل از اینکه واسه تعطیلات تابستون بری ایران ، باهام صحبت کنی. پانی خودش هم نگران شده بود و هزار بار تلفن خونه ام رو گرفته بود و واسم پیغام گذاشته بود که نگران حالمه.اما تو خوش شانس تر بودی و من خوش شانس تر از تو که تونستم هرچند کوتاه صدای تو رو تو آخرین شنبه ای که هنوز تو کلینیک بودم بشنوم.الان خوشبختانه مرخص شده ام ،هزار تا کار عقب افتاده و فوری داشتم که باید راه مینداختم، فعلا فقط خدا میدونه کی دوباره راهی مطب کدوم دکتر و کدومیکی کلینیک میشم.گو اینکه حداقل پیش خودم تصمیم گرفته ام که ذهنم رو با موضوعات مناسبتری مشغول کنم.راستش رو بخواهی امروز فقط میخواستم یک جمله کوتاه در مورد اخلاق تو وبلاگم بنویسم.اون جمله این بود:
شاید اخلاق مجموعه مرز هایی باشه که به امید حفظ منافع بلندمدتمان به زیر پاننهادنشان پایبندیم.
تا اینکه موقع وبگردی به طور کاملا تصادفی به این مطلب از وبلاگ زن زمینی برخوردم. حتما متوجه شدی که این متن منو یاد چی انداخت. یاد زمانیکه تو سایت کامپیوتر دانشکده ، از بر و بچه های برق 73 تو و امیر و حبیب مربی زبان پاسکال سال اولی ها بودین و من مربی فورترن و سی پلاس پلاس.(به ارواح خاک عمه نسرین خدابیمرزم که چهار ساله به مرض حصبه دیده از جهان فرو بست و عطای زنده موندن رو به لقای بخشید،اگه دیگه بلد باشم یک کلاس ناقابل توی زبان سی بنویسم!!!) اونوقت بخشنامه اومد که هممون باید بریم دفتر نمایندگی ولایت فقیه برای گزینش. خانمهای زیر فوق لیسانس شاغل در دانشگاه آزاد مجبور بودند با چادر سر کار بیایند ولی واسه دانشجو ها ، حداقل تو واحد تهران مرکز اون زمان که تازه کلاس های دختر ها و پسر ها جدا شده بود هنوز چادر اجباری نشده بود.
اون روز ها حبیب و امیر خیلی راحت رفتند گزینش و هر ماه هم حقوقشون رو دریافت کردند. تو چادر سیاه سوگل همسایتون رو قرض گرفتی و کش پشت کله اش دوختی که یکوقت از سرت نیوفته.اما من که بلد بودم چادر رو جوری سر کنم که نه از سرم بیوفته و نه بیشتر از یک چشمم معلوم باشه و بجز مجالس ختم فامیل به قول مادربزرگم جدیدالاسلاممون و جلسه های مسئله و قرآن و سفره های نذری و تاسوعا عاشورا و اربعین و مراسم شب تولد امام حسین تو حسینیه خونه حاج حسن آقا، پسرعموی دوست داشتنی پدرم حسابی تمرین داشتم، حاضر نشدم به خاطر این گزینش به نظر خودم احمقانه چادر کلوکه یا چادر مشکی سبک تابستونه ام رو سر کنم و پیش حاج آقای عمامه به سر برم. این شد که تو هم نرفتی.هردومون عطای شش ماه حقوق عقب موندمون رو که بهمون گفته بودند اگه پیش حاج آقا بریم بهمون میدنش ، به لقایش بخشیدیم.الان دارم فکر میکنم با توجه به تعریف بالا ، کار اونزمان ما اخلاقی بود یا نه؟آیا این تصمیم ما اساسش بر عدم احساس مسئولیت اقتصادیمون نبود؟اگر بار اقتصادی یا حتی قسمتی از اون رو خونواده هامون رو دوشمون گذاشته بودند، تو سالهای آغازین پس از فارغ التحصیلی تصمیمات مسئولانه تر و عاقلانه تری نمیگرفتیم؟ مگه ما تونستیم با این کارمون رو عقیدۀ اون حاج آقا تاثیر بگذاریم؟ مگه اصلا اون حاج آقا رو میشناختیم که بدونیم چجوری فکر میکنه؟ حالا گیریم به فرض حاج آقاهه مثلا آدم احمقی بوده باشه.این موضوع چه ربطی به ما داشت؟حداقل الان که شنیدیم آلبرت اینشتین گفته:
“دو چیز نامحدود است.جهان و حماقت بشری ، اما در مورد جهان هنوز مطمئن نیستم.”
عاقلانه تر نیست که دست کم یک قسمت کوچیک از حماقت بشری رو به عهده خودمون بگیریم؟
man yade on jomle maroof oftadam ke dayee joon napelon migoft : chizi ke hadi nadare khariate!
سلام
اینکه ادارات با ان گزینش هایشان برای ما اخلاق را تعریف کنند ….!!!!!؟؟؟؟
سلام. من این نوشتهتونو تازه دیدم. پس همه جا همین خبرها بوده اون روزا. معلوم نیست اونا شبا چهجوری خوابشون میبره از وجدان درد که اینهمه ماهارو اذیت کردن. اصلا حالیشونه چه بلایی سرمون آوردن. شما هم اونموقع عزتنفستونو نشون دادید. حداقل به خودتون. و حالا میتونید سرتون رو بالا بگیرید