در حالیکه پشت فرمون نشسته ام و دارم به سمت یک منظره زیبا و بدیع از دشت و کوههای پوشیده از درخت و تپه و آسمان آبی حرکت میکنم.
مارکو ازم میپرسه:” خوب بگو ببینم داریم به چه سمتی میریم؟”
جواب میدم:”به سمت بهشت!”
جواب میده:” آره فکر کنم اگر خودت تنها بودی از بهشت هم سر در میووردی.خدا رو شکر که حداقل من هم تابلو ها رو نگاه میکنم و هم طرف خودم پدال کلاج و ترمز دارم! اصلا حواست هست باید از خروجی بعدی از اتوبان خارج بشیم که به پیرمازنز برسیم؟ “
امروز امتحان کتبی رانندگی آلمانی داشتم.میشه با ده تا غلط قبول شد.من اصلا غلط نداشتم.هفته دیگه امتحان عملی دارم.اگه قبول بشم رو گواهینامه ام یک لغت بیشتر از گواهینامه های بقیه آدمها مینویسند.بالاخره!
مارکو ، مربی رانندگیم، میگه مشکل تو با تمرین بیشتر حل نمیشه.تو خودت همه چیز رو واسه خودت سخت میکنی.باید نگرش عجولانه ات رو نسبت بهش تغییر بدی.بهش جواب میدم میدونم.حتی میدونم که باید نگرشم رو باید نسبت به کل زندگی عوض کنم.اما میان گفتن و عمل کردن تفاوت از زمین تا آسمان است.اولین پارادکس اینه که این طور که پیداست باید هرچه سریعتر نگرش عجولانه ام به زندگی رو عوض کنم و گویا حداکثر فقط تا پنجشنبه دیگه برای این کار وقت دارم!!!
[...] ژوئن 26, 2008 با die Iranerin کارتون گالیور رو یادتون هست.خوب من “ما شکست میخوریم”ش هستم.امتحان عملی رانندگیم رو رد شدم.تابلوی ایست رو دیدم و گفتم هم که دیدمش.ترمز هم کردم.تو تقاطع ماشین دیگه ای نبود.به خیال خودم راه افتادم.ولی آقای ممتحن گفت که به اتوموبیل نایستاده بوده و داشته خیلی آروم حرکت میکرده.به عبارتی میشه گفت به اندازه کافی محکم ترمز نکرده بودم.عجله است دیگه چه میشه کرد.آخه یکی نیست بهم بگه دختر حالا با این عجله میخواستی به کجا برسی.هنوز که هشت نه دقیقه ای از چهل و پنج دقیقه امتحانت باقی مونده بود.انگار که عجله تو گوشت و پوست و خون من نفوذ کرده باشه.فقط نمی دونم چرا تو ترک کردن این عادت عجله ، نمیتونم سرعت به خرج بدم؟ [...]
[...] عجله تو گوشت و پوست و خون من نفوذ کرده باشه.فقط نمی دونم چرا تو ترک کردن این عادت عجله ، نمیتونم سرعت به خرج بدم؟ حالا باید خر رو بیارم و باقالی رو بار کنم.تمام برنامه [...]