برای دیدن کنسرت موسیقی با خانمش و پسرش و دخترکوچیکه اش رفته بود تالار رودکی.دولا شد که ببینه چی زیر صندلیش افتاده.و دیگه نتونست تکون بخوره.کمرش خشک شده بود.از دست این اعصاب لعنتی.ضرر کرده بود.دامادش که سند صلح خرید ملک رو دیده بود، گفته بود که این جریان بوداره.زمان زیادی از امضای زیر سند نگذشته بود که فهمید اصلاحات ارضی شامل اون چند پارچه آبادی هم شده .به باد رفته بود.تمام زحمتهاش.بار اول نبود که به صفر میرسید.عادت داشت.از همون جوونی که دو بار کارخونه قندش رو آتیش زدند.و حالا سلامتیش. با آمبولانس رسوندنش به بیمارستان آسیا.دکتر ها بعد از معاینه به زنش گفتند که حتی تیزی سوزن رو کف پاش حس نمیکنه.فلج شده بود.به همین سادگی…
دکتر های بیمارستان آسیا گفتند تنها راهش عمل جراحی نخاعه.تازه معلوم هم نیست که آیا این عمل جواب بده یا نده.منیر خانم دختر عمه دامادش که در فرانکفورت سوپروازیری اتاق عمل خونده بود کارهای انتقالش به بیمارستان ایرانمهر رو درست کرد . دکتر های جدید مشغول آزمایشهای تازه بودند و عیادت کنندگان میامدند و میرفتند.هرچی باشه بزرگ فامیل بود.
تاج خانم همسرش مرتب طوری که کسی نفهمه میرفت تو دستشویی راهرو گریه میکرد و بعد چشماش رو پاک میکرد و رژلب قرمز همیشگیش رو میزد و مو های میزامپلی شده اش رو مرتب میکرد و بر میگشت پیش بقیه و با میوه و شیرینی به پذیرایی کردن.چهل روزی از اون شب کنسرت تالار رودکی میگذشت که یکبار که داشت پیش دستی میوه مهمونها رو پر میکرد برگشت و دید شوهرش بدون اینکه خودش متوجه باشه بلند شده و داره انگور از سبد میوه بر میداره.پرستار ها رو خبر کردند و پرستار ها هم دکتر ها رو .و پزشک ها حیران مونده بودند که چطور بیماری که تا دیروز پاهاش کوچکترین حسی نداشتند امروز داره راه میره.
***********************************
از داستان فلج شدن پدر بزرگ خدابیامرزم تنها دو تا پشتی فرش لاکی که برای تشکر از منیرحانم بهش هدیه دادند و هنوز تو پذیرایی خونه عمه منیرم ،که عمه ام نیست و من همیشه عمه صداش زده ام، باقی مونده و ترس دیشب من. که بعد از اونهمه حرص و جوش خوردن سر گیر های کارهای اداریم وقتی موقع تمیز کردن کاشی های کف حمام دولا شدم کمرم خشک شد. ترس از اینکه اگر تاریخ تکرار بشه من تو این تنهایی، تو این غربت چکار کنم.بعد از اینکه به اورژانس زنگ زدم و دکتر اومد خونه ام و برام آمپول زد، حتی امروز هم هنوز دردش سر جاشه.اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که ترسش بیشتر از دردشه!
سلام بد نبینید وسلامت باشید
به ما سر بزنید
سلام خانم ! خدا کند که خوب و سر حال باشيد. نوشته شوهر تاج خانم را خواندم و نوشته توبميری از آن تو بميری ها نيست. را نيافتم ، کجا بود ؟ و اما در موردشوهر تاج خانم ، نوشته خوبی است به نظر من اين نوشته در قدم اول بايد از حالت گنگی در بيايد ، کی به تالار ردکی رفته بود ؟ خواننده در آخر متوجه می شود کسی که کمرش درد گرفته مرد است و آنهم شوهر تاج خانم ، بهتر بگويم اين نوشته مقدمه لازم دارد حالا هر چه می تواندباشد. نوسنده شرح ماجرا می کند يک بارگی سرو کله داماد و مورد زمين و غيره پيدا می شود . ارتباط اين تکه با اصل ماجرا نامعلوم است و باز هم چنان مبهم می ماند ……..به هر صورت جلب است ادامه دهيد تمرين نماييد. سر فرصت بيشتر صحبت مکنيم. موفق باشيد.محمدزرگرپور