امروز بالاخره طلسم شکست.شاید بشتر از یک سال میشد که با اعظم حرف نزده بودم.همدیگه رو گم کرده بودیم.از یک طرفی اعظم و شوهرش بعد از فوت پدر و مادر میشائیل از آپارتمان خودشون به خونه ویلایی اونها اسبابکشی کرده بودند و من شماره جدیدشون رو نمیدونستم کجا یادداشت کرده ام، از طرفی گوشی موبایل اعظم پارسال سوخته بود (لازم به ذکر ست که هرگونه ارتباط بین این سوختگی در سال 2007 و اون یکبار تعمیر سرکار خانم مهندس به فرنگ آمده در سال 2001 با کمک موچین جهیزیه ایشان شدیدا تکذیب میگردد!!!) و طبیعتا به همراهش دفترچه تلفن الکترونیش و به همراهش تمامی شماره تلفنهای من ! از سر بدشانسی هر بار هم که من سعی کرده بودم به شماره موبایل دوران مجردیش تماس بگیرم ، منشی تلفنی موبایلش برقرار بود و با توجه به شناخت تاثیر کمال همنشینی با میشا، تعبیر من این بود که
مشترک مورد نظر در سفر به سر میبرد!
که البته بیراه هم نبود.اصولا به قول اعظم این آلمانی ها دو جور تفریح دارند.یکی آبجو خوردن، که اعظم حتی از همون اوایل آشناییش با میشاییل هم حسابی ازش کُفری بود ، و شاید حداقل به نظر من یکی از بزرگترین دلایل تردید یکی دو ساله اش تو قبول کردن درخواست ازدواج میشا، اونهم تو شرایطی که به عنوان یک زن ایرانی که در سن سی و هشت سالگی دو بار طلاق رو تجربه کرده بود به هیچوجه دوست نداشت به ایران برگرده اما با وجود وکیل گرونقیمت و مشهور هامبورگستانیش سرکار خانم محترمه اِرنا هِپ ، اقامت آلمانش که لغو شده بود هیچ، حتی مجوز تحمل ماندگاری در آلمانش هم به مویی و واقعا به مویی بند بود ، به خاطر صدور رای دادگاه طلاق از شوهر دومش ، جناب آقای تاجر فرش ایرانی متعصب ( که راستش رو بخواهید من هنوز هم که هنوزه نفهمیدم با وجود داشتن یک دختر دمبخت از یک طرف و دوست دختر آلمانیش که اونزمانها شریک تجاریش هم بود از طرفی دیگر، انگیزه اش از ازدواج با سرکار خانم اعظم خانم خودساخته فمینیست ، کارمند شرکت مهندسی مشاوره فلان و بهمان، واقع در خیابان تخت طاووس تهران ،چی میتونسته باشه!) و دومی سفرکردن ،چه داخل اروپا و چه خارج از آن، که من تا یاد دارم و از قدیم و ندیم , سرگرمی مشترک اعظم و میشاییل بوده و هست و احتمالا خواهد بود.
اعظم حالش خوب بود.طبق معمول در تدارک سفر تفریحی بعدی.میشا هم خوب بود.انتظارنداشتم منو هنوز اینقدر دقیق یادش باشه.آخه فقط دو بار منو دیده بود.اونهم اتفاقی ،یکبار شب قبل از جشن نامزدی کامی و مرجان که با نازیلا اینها رفته بودیم کنسرت بلک کتز، یک بار هم که برای انجام مراحل ثبت ازدواج ایرانیشون به هامبورگ اومده بودند یک تُک پا اومدند دیدنی خونه قبلیم.باید یادم باشه به عمه شیرین بگم شمعدان فرفورژه ای رو که برام چشمروشنی آورده بودند و من با خودم به ایران بردم برام پست کنه.یاد اعظم و داستان پر پیچ و تاب زندگیش افتادن برای من یعنی یک دنیا امید و امیدواری. اعظمی که در 5 سالگی پدرش رو در ورامین از دست داد و مادرش در نه سالگی به یک سرباز مهندس کشاورزی در شهرکرد شوهرش داد.در بیست و یک سالگی برای اولین بار طلاق گرفت. توافقی.بعد از سقط بچه اش در دوازده سالگی دیگه حامله نشده بود .از یک طرف شوهرش بچه میخواست و طرفی دیگر اعظم هوو نمیخواست.شوهر دومش رو هم که ذکر خیرشون در پاراگراف قبلی بود.شوهر سوم هم پر واضحست ، میشاییل سفردوست و اعظمدوست! حیف که من حتی برای جشن عروسیشون هم که به سبک ایرانی حسابی مفصل گرفته بودند فرصت نکرده بودم برم. سرم تو هامبورگ حسابی شلوغ بود.طبق معمول …و آنهم به مقدار کافی!!! اما خوب از طرفی هم مگه اعظم تو اون دوران برزخ و بلاتکلیفی و بیکسی ای که با هم تو خانه امن زنان شماره چهار هامبورگ گذروندیم؛ تو این شهر بی در و پیکر در کل چند تا دوست و یار و غمخوار و سنگ صبور داشت که حالا میشا ییل بخواد یکیشون رو هم فراموش کنه.