به خاطر می آورم.روزهای پنجشنبه رو که ایده هم حتی پس از سالها در اولین دیدار همکلاسی های دبستان سارا گفت که به خاطرش مانده است.ظهر بعد از کلاس دینی.بیصبرانه در انتظار شنیدن صدای زنگ آخر بودن.سوار رنوی کوچولوی دایی شدن و با مامان به خانه بابایی و مامانی رفتن.سوپ جوی خوشمزه مامانی که اختصاصا به خاطر دل من به سبک رستوران خان سالار بلوار چهارباغ اصفهان برام برای پیش غذا پخته و من هنوز بهش سوپ خان سالار میگم.با آب لیمو و روغن زیتون بودار و نمک و فلفل به اندازه کافی.
عصر با مامان به خیابون گاندی رفتن و خریدن پای سیب از قنادی شیرینی دانمارکی و شکلات صبحانه ، که اون موقع ها هنوز تو بقالی ها پیدا ش نمیشد، از مغازه روبروییش و عقبنشینی به آنطرف خیابان جهت صرف شام در رستوران روبرویی.جوجه سوخاری فرد اعلا و سیب زمینی سرخ کرده به همراه سس گوجه فرنگی باز هم به مقدار کافی.
برگشتن به خونه و با دایی بازی ها و آزمایشهای علمی کردن و شنیدن از تاریخ اختراعات و اکتشافات بشری.
خوردن صبحانه کنار رادیوی اتاق بابایی همزمان با گوش کردن به برنامه صبح جمعه با شما و بعد از اون روی پاهای بابایی نشستن و از تکونهای صندلی راکینپچیرش لذت بردن موقع شنیدن قصه ها و خاطراتش از فراز و نشیبهای زندگی.داستانهاش هنوز تو گوشمه. مخصوصا اون قصه مرد ثروتمندی که پس از ثروت بی حد و حسابش رو برای تنها پسر لا اُبالی و خوشگذاران و رفیقبازش به جا گذاشت ولی قبل از مرگش به پسرش گفت که آینده ای سیاه برایش پیشبینی نمیکند و روزی را میبیند که پسر تمام ثروت و دارایی پدر را با رفیقبازی ها و خوشگذرونی ها و عیاشی هاش به باد فنا داده است و برای همین هم از پسر قول گرفت که هر وقت به معنای واقعی از زندگی و به ظاهر رفقاش نا امید شد، مردانه به سرداب خانه پدری بره و خودش رو با طناب دار ی که پدر قبل از مرگش برایش آماده کرده از مُردگی نجات بده.و پسر میخندد.اما دیری از مرگ پدر نمیگذرد که پسر تمام پولهایش رو در قمار میبازد و به حرف پدر میرسه که :
“این دغل دوستان را که میبینی ، مگسانند دور شیرینی”
امیدش به زندگی رو از دست میده و به یاد قولی میوفته که در آخرین لحظات پیش از مرگ پدرش داده بوده.به سرداب میره و…
اما در لحظه ای که از روی چهار پایه میپره صندوق بزرگی پر از طلا که به طناب دار وصل بوده روی سرش میوفته و پسر زندگی جدیدی رو آغاز میکنه.اما اینبار عاقلانه.
این داستان از اون جهت واضح در خاطرم مونده که بعدش که برای مامان تعریفش کردم کلی عصبانی شد و پیش بابایی رفت و ازش خواست دیگه بعد از این قصه هایی رو که واسه سن و سال من مناسب نیست برام تعریف نکنه.اما بابایی که سرد و گرم روزگار رو کم نچشیده بود در جوابش گفت که فهمیدن مفهوم مگسهای دور شیرینی خیلی مهم تر از جنبه بد آموزی داستانه. اون موقع هنوز کشتی حامل آخرین محموله فولادش از ایتالیا به بوشهر نرسیده بود و بابا یی هنوز نمیدونست در بیست سال بعدی عمرش چه ماجرا های عجیب و باورنکردنی ای انتظارش رو میکشه.چطور نزدیکترین معتمد هاش بهش خیانت میکنند و چطور آدمهایی که هیچوقت روشون حسابشون نمیکرد تا آخرین لحظه زندگی در کنارش موندند.چرا راه دور بریم،مگه خود من و تو از فردامون و یا یک ساعت دیگمون خبر داریم؟
پیوست:هنوز نمیدونم چطور میتونم از این عذاب وجدان چندین و چند ساله که چرا من وقتی بهم احتیاج داشت در ایران و در کنارش نبودم؟ ، خلاص بشم. اونقدر از این مسئله غصه میخورم که حتی الان که دارم اینها رومینوسیم صورتم پوشیده از اشک شده.اما بیخیال.به قول بابایی هممون عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد.مگه نه؟