Posted in بلند فکر کردن on آوریل 28, 2008 | No Comments »
وقتی میبینی بالا بری و پایین بیایی، طرف یا نمیفهمه یا همون رو میشنوه که دوست داشته بشنوه ، حتی اگر فرسنگها هم با واقعیت فاصله داشته باشه، بهتره که فراموش کردن موضوع رو انتخاب کنی. همینطور شخص مورد نظر رو.به همین سادگی…
Read Full Post »
Posted in خاطرات من on آوریل 27, 2008 | No Comments »
به خاطر می آورم.خاطره ای دور که قبل از این به گونه ای بی ربط و معنی مینمود.و اینبار پرده ها به کنار رفته اند.تعبیرش ساده است.جواب معما آسانتر از اونی بود که بخوام فکرش رو بکنم.و در ضمن به طرز وحشتناک آمیز ناکی، درد آور.با چاشنی نفرت و انزجار و براعت از …
خدای عزیزم [...]
Read Full Post »
Posted in بلند فکر کردن, روزمره on آوریل 27, 2008 | 1 نظر »
به خداوندی خود خدا قسم که هر کسی لذت خواندن و خندیدن نوشته های ابراهیم نبوی رو از دست بده نصف بیشتر عمرش به فناست.
اگه روز آنلاینتون ف ی ل ت ر ه هم خوب فید گوگل ریدرتون رو راه بندازین دیگه.حیف نیست خودتون رو از خوندن همچین روزنوشت هایی محروم کنین؟
**************************************
من چراغ ها [...]
Read Full Post »
Posted in خاطرات من on آوریل 26, 2008 | No Comments »
بعد از عمری استاد بزرگ سرکار خانم مریم خانم دیروز برای نهار اومد پیشم.سبزی پلو با ماهی درست کردم.ماهی که چه عرض کنم ، مزه اش یک جورهایی شبیه به رشته به رشته های ماه مبارک رمضان شده بود! اما خوب در هر حال خوشمزه بود.مخصوصا با آبلیموی فرد اعلای طبیعی…
بعد از نهار مریم [...]
Read Full Post »
Posted in خاطرات من, خوشبختی, داستانهای هامبورگ, روزمره, زندگي, عامیانه, فمینیسم, قصه, مجموعه داستانهای من, مسیر همان مقصدست., مهاجرت, نوستالژي, هامبورگ on آوریل 24, 2008 | No Comments »
امروز بالاخره طلسم شکست.شاید بشتر از یک سال میشد که با اعظم حرف نزده بودم.همدیگه رو گم کرده بودیم.از یک طرفی اعظم و شوهرش بعد از فوت پدر و مادر میشائیل از آپارتمان خودشون به خونه ویلایی اونها اسبابکشی کرده بودند و من شماره جدیدشون رو نمیدونستم کجا یادداشت کرده ام، از طرفی گوشی موبایل [...]
Read Full Post »
Posted in خاطرات من on آوریل 21, 2008 | 2 Comments »
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته … رد می شده … که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه … بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن … رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم [...]
Read Full Post »
Posted in خاطرات من on آوریل 20, 2008 | 2 Comments »
Fall seven times, stand up eight.
Japanese Proverb
Read Full Post »
Posted in ایرانی بودن, بلند فکر کردن, خاطرات من, خودشناسی, خوشبختی, خیام, زندگي, عامیانه, فامیل, قصه, مسیر همان مقصدست., معنای زندگی, مهاجرت, نوستالژي, هدف از زندگی, کمی تا قسمتی فلسفی on آوریل 18, 2008 | No Comments »
به خاطر می آورم.روزهای پنجشنبه رو که ایده هم حتی پس از سالها در اولین دیدار همکلاسی های دبستان سارا گفت که به خاطرش مانده است.ظهر بعد از کلاس دینی.بیصبرانه در انتظار شنیدن صدای زنگ آخر بودن.سوار رنوی کوچولوی دایی شدن و با مامان به خانه بابایی و مامانی رفتن.سوپ جوی خوشمزه مامانی که اختصاصا [...]
Read Full Post »
Posted in آلبرت اینشتین, ایرانی بودن, بلند فکر کردن, خاطرات من, خودشناسی, زندگي, عامیانه, فمینیسم, فیلسوفانه, مسیر همان مقصدست., معنای زندگی, مهاجرت, وبلاگستان, پورنو on آوریل 18, 2008 | No Comments »
بعضی مطالب هستند که حتی موقع سَر سَری خوندن فید های تلنبار شده گوگل ریدر هم که بهشون بر بخوری، در یک لحظه و فقط یک لحظه میخکوبت میکنند.به معنی واقعی کلمه.انگار که حس کنی حداقل یک آدم دیگه هم روی این کره خاکی بوده که یک داستان را از دریچه چشمهای [...]
Read Full Post »
Posted in mohajerat, آلبرت اینشتین, بلند فکر کردن, خاطرات من, خودشناسی, خوشبختی, روزمره, زندگي, مسیر همان مقصدست., مهاجرت, هابی و سرگرمی عجیب من, هامبورگ, چهار گوش, کمی تا قسمتی فلسفی on آوریل 17, 2008 | No Comments »
چه بخوام وچه نخوام باید اعتراف کنم این اینترنت موبیل (بی سیم) فلت ریت، بعد از خانگی شدن کامپیوتر و بدنبال آن اینترنت، بزرگترین انقلاب قرنه. مودم من که حتی از مودم یک وجب خاک اینترنت هم جمع و جور تره چون همش توی یک یو اس بی استیک هم شکل و شمایل همون [...]
Read Full Post »