یک پست مفصل و بامزه راجع به خاطرات امروزم نوشته بودم که با اجازتون موقع هوا کردن به رحمت خدا رفت. از اینکه امروز صبح که با دوستام قرار برانچ داشتیم چقدر خوش شانس بودیم که با وجود اینکه برای برانچ یکشنبه رستوران بیگ ایزی جا رزرو نکرده بودیم، نه تنها مجبور نشدیم از شنیدن موسیقی جاز زنده ملایم یکشنبه صبح هاش و میز اردور متنوع و اتمسفر دلچسبش محروم بشیم، بلکه تونستیم بعد از ده پونزده دقیقه یک میز باحال تو قسمت غیر سیگاری ها پیدا کنیم.از اینکه علاقه نوستالژیک من به بیگ ایزی و بقیه رستورانهای زنجیره ای “شرکت اکتبر با مسئولیت محدود” صرف نظر از تداعی خاطرات صبحانه های باحالی که با همکار هام قبل از مراجعه به مشتریان محل کار سابقم، اینه که صاحبان و مدیران این شرکت بجز به تنوع و کیفیت غذا هاشون، یک استراتژی مداوم مدیریت مارکتینگ و ارتباط با مشتریانی که لیشتر از نود و پنج درصدشون از قشر تحصیلکرده آلمانی هستند، دارند که باور کنین اگر خودم موقع امضای قراردادهاشون با همون محل کار سابقم حضور نداشتم امکان نداشت باور کنم که این مدیران با تدبیر همگی اهل کشور دوست و همسایه ترکیه میباشند!!! کافیه آدم دو جمله با آشپزی که داره برای آدم پنکیک فرد اعلا درست میکنه حرف بزنه تا یاد ماهی فروشان معروف ماهی فروشی معروف کتاب ماهی بیوفته!
اما در مورد کتاب ماهی … یک بخشش هست که من رو شدید یاد مدیر سابقم آقای ملاصالحی که به نوعی مربیم هم محسوب میشد میندازه.”حضور داشتن”.یادمه اونزمان که من پیش خودم خیال میکردم همینکه تو جلسات با مشتریهام حواسم به پیامهای غیرکلامی مثل مکث کردن ها و موضوع عوض کردنها و گوش تیز کردنها باشه خیلی دیگه هنر کرده ام!، من و سهیل رو نصیحت میکرد که ما بسیت و چهار ساعت از شبانه روز باید در میان مشتریان شرکت حضور داشته باشیم، حتی زمانی که به طور فیزیکی در خود شرکت هستیم!یک چیزی شبیه حواس جمع فوزیه با اون هوش هیجانی 300 درصدیش!که به قول خودش مثل پسربچه قهرمان داستان کتاب دوم دبستان ایران میمونه که کنار جاده ایستاده بود و وقتی مردی که الاغش را گم کرده بود ازش سراغ الاغش رو گرفت مشخصات الاغه رو جوری واو به واو توصیف کرد که بجز کدخدای ده کسی باور نکرد که پسر بچه این الاغ رو هرگز در عمرش حتی یکبار هم ندیده!
الان هم که با اجازتون اومده ام خونه فوزیه اینها عید دیدنی و وقتی دیدم بحث فوزیه و بشیر سر اینکه عروسی برادر 17 ساله فوزیه در هرات که پیارسال به قول خودشون نکاح کرده و به قول ما ایرانی ها عقد، باید همین تابستون باشه یا تابستون سال بعد ، بالا گرفته اومدم یک سر اینترنت که ببینم اصولا دنیا دست کیه.مسلما تفاوتهای سیستمهای ارزشی تو فرهنگ های متفاوت برای من جالبه ولی همانطور که بر همگان واضح و مبرهن است بنده سراپا تقصیر این وسط نه سر پیاز تشریف دارم و نه ته پیاز.
مشکل تو جا پيدا کردن در قسمت غيرسيگاريهاست و مشکل من پيدا کردن يک کافه يا رستوران که اصلاً بشه توش سيگار کشيد! عجب دوره و زمونهای شده…
اين نوشتهات از نظر محتوا جالب بود اما احساس ميشد که يه خرده اون رو هول هول و بيدقت نوشتهای. بعضی از جملهها پس و پيش و قر و قاطی هستند و چندتايی هم غلط تايپی داره. انگار بعد از دود شدن نوشتهء اولی ديگه حال و حوصلهء دوباره نوشتن نداشتهای که قابل درکه. اما بعد از اين همه سال وبلاگنويسی ديگه بايد تجربهء کافی داشته باشی و حواست باشه که هميشه قبل از انتشار يه نسخه از نوشتهات رو جايی ذخيره کنی. بد ميگم؟