قصه دخی خانم رو باید نوشت.دخی خانم زن بسیار زیبایی بود.ریزنقش و حدود چهل یاچهل و پنج ساله.فکر کنم از دار دنیا فقط دو تا دختر داشت و یک قبیله فامیل شوهر. میگن یک دختر خاله هم داشت. اما خود من هیچوقت دختر خاله اش رو به چششمم ندیدم.انگار دختر خاله اش یک جوری از فامیل های پرنا اینها از آب در میومد.آخرین باری که دخی خانم رو دیدم خونه شمس الملوک یکی از جاری هاش بود. همون خونه ای که با خونه مهین خانم بزرگه جاری بعدیش دوقولو بود و از حیاط بین آشپزخانه و ساختمان سرایداری به هم راه داشت.همون حیاط خلوتی که گچ بری ها ونقاشی برجسته ومجسمه هاش شیش ماه وقت برده بود.اونهم برای بهترین اوستا های گچبری تهران. حالا گچ بری ها و آیینه کاری های هشتی و سرسرا و مهمونخونه و راه پله های دو طرفه مرمر سبز و حوض و فواره سرشون به کنار.
دخی خانم اونروز عصر نه دختر بزرگش که دکتر داروساز بود همراهش بود و نه دختر کوچیکش که اون موقع ها مثل من مدرسه راهنمایی میرفت. منصورالزمان اومده بود بازدیدِ دیدنی حج عمره اش رو به خواهرش شمس الملوک پس بده و منتظر حسینشاه بود که از بازار بیاد دنبالش.از سر اجبار.به قول خودش از دست این جردن صحاب مرده کفری بود. آخه تاکسی توش پیدا نمیشد. حاضر نبود یک موی جاده قدیم شمرون رو با این جردن لعنتی عوض کنه.شمس الملوک خدا خدا میکرد که حاج عمو علی آقا که از بازار یکراست رفته بود منزل برادر کوچیکترش دکتر، زودتر دکتر و دخی خانم رو بیاره خونه. قبل از اینکه حاج حسین آقا برسه.آخه منصورالزمان عادت داشت نماز مغرب و اعشاء و قفیله اش رو تو خونه اش بخونه و نه خونه مردم.اما عجله اش رو تقصیر رادیو گوش کردن حاج حسین آقا میگذاشت.
منصوالزمان به شمس الملوک میگفت :”خواهر خودت که میدونی حسین آقا دوست نداره این جوده (منظورش رادیو اسراییل بودش) گوش کردنش دیر بشه.” که البته بهانه بود و دلیل واقعیش رو که دلچرکین بودنش از تنها خواهر و جاری هاش بود رو شاید فقط من میدونستم و ندیمه اش بهجت خانم که صندوقچه اسرارش بود.سالهای سال هم به روی خودش نیوورد، فقط صبح ها بعد از خوندن قرآنش آه میکشید و میگفت :”صبر کوچیکه خدا چهل ساله.حالا من مرده و تو زنده”. که تا امروز که پونزدهم اسفند سال هشتاد و شش باشه ،این چهل سال هنوزم به سر نیومده.بعدا شاید اون قصه رو هم نوشتم.
و از اونطرف شمس الملوک میگفت :”خواهر ولی حال دخی خانم خرابه. تو که نبودی یک دو هفته ای خونه من بود.بیچاره حتی راه هم نمیتونست بره.نه اسید اوریک داره نه کلسترول و نه قند.دکتر میگه هیچ جاش مریض نیست میگه افسردگی دوران یائسگیه.خودش میگه دارم میمیرم.به من گفته میخوام منصوالزمان رو هم ببینم که ازش خداحافظی کنم.همه اش هم ورد زبونش اینه که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.”
و منصور الزمان میگفت :”امان از دست این افسردگی که ام الامراضه.اما ناله سرد میزنه.چیزیش نیست.ناز میکنه.خدارو شکر دکتر هم که نازش رو میخره.”
البته دکتر تو این فامیل تنها شوهری نبود که عاشق و شیفته زنش باشه. چرا راه دور بریم. همین حاج محسن آقا حتی وقتی برای مذاکرات و بستن قراردادهای کارخونشون قرار بود چند روزی به مسکو که اون موقع هنوز کمونیستی بود بره،وقتی دیده بود سفارت مسکو به مهین خانم به عنوان همسرش ویزا نمیده حاضر نشده بود بدون مهین خانم سفر بره. ناچار به عنوان منشی مخصوصش برای مهین خانم ویزای شوروی رو گرفته بود. خود شمس الملوک رو هم که سر هشت سالگی شوهرش داده بودند میدونست که حاج عمو علی آقا به جای اینکه دوستش داشته باشه میپرستتش. با وجود اینکه میگن شمس الملوک هم خواستگار زیاد داشته ولی خوب صدای قرآن خوندن برادر بزرگه حاج عمو علی آقا که هر روز صبح از خونه حاج آقا رضا تمام کوچه درختی خیابون پامنار رو برمیداشته باعث شده خانم ،بیوه بیست و هشت ساله ارباب ید الله مادر ناصر و شمسی و منصوره که بعد از جریان کشف حجاب دو سال تموم تو خونه موند که مبادا نامحرمی رنگ مو های طلایی رنگش رو تو کوچه و خیابون ببینه و فوق فوقش با چهارقد و چادر از راه در های بین اندرونی های خونه های کوچه درختی از راه منزل حاج آقا رضا و حاج آقا رفیع جمال به خونه دایی اکبرخان برادر بزرگش میرفته ، دختر ته تاغاری ارباب یدالله، شمسی رو فقط و فقط به پسر حاج آقا رضا همسایه دیوار به دیوارشون بده.از اون موقع اسم شمسی خانم میشه شمس الملوک.همونطور که اسم منصور خواهر بزرگترش بعد از اینکه به خونه حسینشاه پسر ته تاغاری حاج شکرالله میره ، میشه منصوالزمان. خاله شمسی خودش تعریف میکنه که از خونه پدریش کوچکترین خاطره ای نداره و هرچی خاطرشه عروس حاج آقا رضا بوده. همون که روز عقد بعد از رفتن عاقد میاد صورتش رو میبوسه و شمس الملوک 8 ساله بغض میکنه که چرا شوهرش از شوهر منصورالزمان اونقدر پیرتره و بعد تازه میفهمه اون آقا حاج آقا رضا پدر شوهرشه. (لطفا معیار ها و ارزشهای اون دوره و زمونه رو با معیار ها و ارزشهای این دوره و زمونه مقایسه بفرمایید!!!)
بالاخره حاج عمو علی آقا و برادرش دکتر و دخی خانم زودتر از بابایی حسین رسیدند. دخی خانم یقه پالتوی مینک مشکیش رو داده بود بالا.آخه سوز برف میومد و از دم در حیاط هم تا در ساختمان سی چهل متری راه بود. خاله شمسی مهین خانم و محسن آقا رو هم خبر کرد که بیان پیشواز دخی خانم.جمع خودمونی بود و همه به جای اینکه برن تو مهمون خونه یا تو نشیمن سرسرا بشینن ، تو اتاق تلویزیون جمع شدند. صدایخش دار دخی خانم هنوز تو گوشامه. نمیتونست خوشحالیش رو از دیدن مامانی منصور پنهون کنه.
یادمه میشنیدم که دخی خانم با اون صدای قشنگ و خش دارش آروم آروم می گفت: “منصوالزمان حلالم کن…طاقت ندارم…میخوام بمیرم…این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست…”
و منصوالزمان هم تو جوابش میگفت:”استغفرالله دخی خانم .این چه حرفیه دخی خانم. تو حالا باید دختر هات رو عروس کنی. پس من چی بگم که تا شیلنگ حوض کرم رو برمیدارم تخت آشپزخونه رو آب بکشم، انگار شیلنگ آب جوش رو روی گردنم وا میکنند.”
و خاله شمسی توضیح میداد:”آخه خواهرم آب کشیدن زهرا خانم و بقیه کارگرها رو قبول نداره، بهجت خانم هم که از وقتی شوهرش از مکه برگشته دیگه خونه کسی کار نمیکنه و خواهرم مستاصل مونده.” و ….
چهار یا پنج روز بعد ، صبح که بابایی حسین بیدارم کرد آماده بشم برم مدرسه ، دیدم مامان منصور داره به جای قرآن خوندن صبحگاهیش تو آشپزخونه با تلفن حرف میزنه.گوش که کردم دیدم خاله شمسی اونطرف خطه.عجیب بود.آخه تلفن های روزانه مامانی و خاله شمسی از ساعت ده و نیم شروع میشد. مامانی گوشی رو که گذاشت یک جور هایی روی تخته کاشیکاری آشپزخونه کنار جلد مخمل گلی قرآن آبکشیده اش وا رفت.پرسیدم مامانی چیزی شده که هم به من و هم به بابایی که داشت بی بی سی یا شاید هم رادیو آمریکاش رو تو اتاق گوش میکرد گفت: “حسین آقا دخی خانم به رحمت خدا رفت.”
و من ناخودآگاه گفتم:”پس مامانی انگار راستی راستی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبوده! “
************************
پیوست: زنگ زده بودم هامبورگ به مریم که ازش به عنوان استاد چندین و چند ساله زبان و ادبیات فارسی بپرسم تعداد واژگان جاری زبان فارسی چند تاست.که بهم گفت سحر اینها قراره بیان پیشش که باهم فیلم سنتوری رو ببینند.بیشتر به لحاظ فعالیت هاشون برای انجمن حمایت از خانواده های معتادین هامبورگ. تکه هایی از فیلم رو تو اینترنت دیده بودم.این شد که گفتم داستان دخی خانم رو هم بنویسم که یکوقت یادم نره این مرفهین بی درد لزوما لزوما هم بی درد بی درد نیستند.
برق را در خرمن مردم دنیا دیده است
هرکه پندارد حال مردم دنیا خوش است
hi
che ajab poste gondeh navashti , badak nabood