از وقتی به دانشکده اومده ام سفر هام به هامبورگ اونقدر فشرده است که حتی فرصت نمیکنم بهترین دوستهام رو ببینم و یک گپ خودمونی باهاشون بزنم.همونطور که تا حالا خیلی از شما تجربه کردین صرف نظر از اینکه دوستان و نزدیکان و اقوامتون چقدر شما رو دوست داشته باشند، تنها زمانی میتونند شما و شرایط شما رو قلبا درک کنند که خودشون شرایط مشابهی رو تجبه کرده باشند.خوشبختانه امروز بعد از مدتها فرصت کردم حداقل تلفنی با مریم یک درددلکی بکنیم. اصولا از اونجاییکه
“برق را در خرمن مردم دنیا دیده است ،هرکه پندارد حال مردم دنیا خوش است”
هم اون کلی حرف واسه گفتن داشت و هم من. تلفن رو که قطع کردم رفتم سراغ ایمیلی که همون موقع برام فرستاده بود:
******************************
زماني روستايي فقيري بود كه از مال دنيا دو چيز داشت، پسري 16 ساله و اسبي خاكستري و زيبا. مرد روستايي اين دو را بيش از هر چيز در دنيا دوست داشت. روزي اسبش ناپديد شد. مرد روستايي دچار غم و ناراحتي بسياري شد. هيچ كس نمي توانست او را تسلي دهد تا اينكه سه روز بعد اسبش مراجعه كرد، همراه با يك اسب نر سياه و زيباي عربي. مرد كه از ديدن اسب بيش از اندازه خوشحال شده بود او را بغل گرفت و زين كرد.
او در مقابل كلبه نشست و به گريه و زاري پرداخت. در همين زمان گروهي از سربازان پادشاه از آن جا عبور مي كردند. جنگ نزديك بود و ارتشيان آمده بودند تا سربازاني را از دهكده جمع كنند. آن ها با بي رحمي هر كه را به سن 15 سالگي رسيده بود مي گرفتند. وقتي به در خانه مرد روستايي رسيدند و پسرش را مجروح ديدند از بردنش منصرف شدند. اشك هاي پدر دوباره به شادي تبديل شد و از صميم قلب از خدا تشكر كرد.
برگرفته از كتاب زندگي بي قيد وشرط نوشته ديپاك چوپرا، ترجمه توراندخت تمدن