- یعنی موقع درس خوندن مثلا فقط و فقط به قصد خرید ماست و دو عدد پیتزای فریزری ساعت سه و ربع بعداز ظهر از خانه بیرون رفتن و ساعت بیست دقیقه به نه در حالیکه صندلی پشتی و صندوق عقب ماشین از بس خرید های جورواجور کرده باشین دیگه جا نداشته باشه به خونه برگشتن.
- یعنی حین سفر یا دست برادر کوچیکت کنار پل رودخونه دم خونه ات بشکافه و بشکنه و یا اینکه اون یکی برادرت مجبور بشه به جای رفتن سر جلسه امتحان عربی نیمه اولش، پاشه بره اتاق عمل آپاندیسش رو در بیاره!
- یعنی فامیل هایی که کمی تا قسمتی دلخور میشن وقتی میبینن فرصت نداره بری دونه بدونه خونه هاشون در شهر های مختلف آلمان به دیدنشون و چند روزی هم پیششون بمونی.
- یعنی یک خروار برنامه درسی و غیر درسی عقب افتاده.
- یعنی با مامامانت بری ای که آ ، که فقط بالش بخری و با دو تا واگن خرید پر از ای که آ خارج بشی.
- یعنی حسودی کردن به تمون اونهایی که قرار نیست تو هفته آینده امتحان بدهند.
- یعنی مثلا سعی کنی به مامان فمینیستت توضیح واضحات بدی که چقدر عقاید فمینیستهای اینجا با فمینیست های ایران فرق داره.یا که 2 تا آقایی که روی پله های فروشگاه السترهاوس همدیگه رو بغل کرده بودند احتمالا همدیگه رو دوست دارند و این مسئله تو جامعه اینجا تقریبا حل شده است هیچ خطری هم واسه جامعه نسوان محسوب نمیشند و چرا آشغالهای خونه رو تو چند تا کیسه جداگانه باید ریختو که چرا تا مثلا مردم معمولی آلمان مثل فروشنده ها معمولا انگلیسی نمیفهمند که هیچ ، بعد از شکست در جنگ جهانی دوم حتی نسبت به این زبان حساسیت دارند و اون آلمانی هایی که انگلیسی میدونند به خاطر شغلشون این زبان رو یاد گرفته اند.
- یعنی صندوقدار فروشگاه موقع حساب کردن ازت بپرسه:”برای مغازتون دارین خرید میکنین؟”
- یعنی خونه پر از کیسه های خرید با وجود اینکه همون هفته اول چند تا بسته بزرگ خرید ها رو مستقیم به ایران پست کرده باشی.
- یعنی به یاد بابایی جلوی تلویزیون باسلق و پسته خام خوردن .
- یعنی لیلی رو با خود حس کردن موقعی که با وجود برنامه سفر قطار که بهت میگه کم کم 11 ساعت تو راه خواهی بود ، 7 ساعته از هامبورگ به دانشکده ات برسی.
- یعنی مرتب خدا رو شکر کردن که مامانت موبایلش همراهشه و اگه تو شلوغی های کریسمس که همه مشغول گمت کنه هم میتونه بهت زنگ بزنه و هم میتونه تابلو ها رو بخونه و یا بره از مردمی که انگلیسی بلدند راه رو بپرسه و تو رو پیدا کنه.
- یعنی زنده شدن یک دنیا خاطره تلخ و شیرین با دیدن قالیچه چله ابریشم گل ابریشم پدربزرگ ، ترمه دستباف کشمیر سرمه دوزی این مادربزرگ ، نقره ها و ادویه های دستچین اون یکی مادربزرگ و بوی شنبلیله و گشنیز و نعناع وترخون و سبزی پلویی خشک کرده مامان وسرویس یاقوت قرمز زیرخاکی کادوی تارا و ملودی و …
مهمان از ایران داشتن یعنی:
دسامبر 29, 2007 بدست die Iranerin