جوراب آقای داماد
آگوست 25, 2006 با die Iranerin
این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بود که وبلاگ که ننوشتم هیچی, ایمیل هام رو هم نرسیده بودم چک کنم. دیروز صبح ساعت 7 طبق معمول با زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار شدم. و بلافاصله شروع کردم به تبادل اس ام اس با آذر بانو که این آخر هفته برای شرکت در مراسم خواستگاری برادرش از اصفهان به تهران اومده بود. خلاصه با کلی تعویض زمان و مکان قرار , ساعت یک و نیم همدیگه رو در برج آرین دیدیم. با هم ناهار خوردیم و بعد از نهار رفتیم برای داماد جوراب همرنگ کت و شلوارش خریدیم وآذر برگشت خونشون که آماده بشه و من هم یکراست رفتم کوچۀ بغلی , استخر قصر موج که پرنا و پریسا منتظرم بودند. نیم ساعت بیشتر به پایان آخرین سانس نمونده بود و پرنا اول منو فرستاد توی آب بعد خودش رفت برام ورودیۀ استخر رو داد! من هم نامردی نکردم و 25 دقیقه اش را بدون وقفه عرض رفتم و شاید هم به همین دلیل بود که دیشب تا صبح از شدت کوفتگی کابوس دیدم.
آخه دفعۀ قبلی ای که شنا کرده بودم , در هامبورگ بود که با فریبا بانو منو با خودش برده بود سانس زنانۀ استخر سنت پاولی (همون محلۀ معروف هامبورگستان!)که البته صد رحمت به دیسکو. توی این استخر بیشتر از شنا کنندگان , رقصندگان رقصهای ترکی و عربی و غیره میدیدی و صدای بسیار بسیار بلند موزیک تا زیر آب هم میومد.یادمه از رختکن استخر هم که بیرون اومدیم و وارد بوداپستر اشتراسه شدیم دیدم یک چیزی حدود 80 % دختر ها و خانمهای داخل استخر شدیدا محجبه بوده اند.شرط میبندم حداقل پنجاه درصدشون مثل خود فریبا بانو حتی با لباس سفید عروسیشون هم طوری روسری شون رو سفت و سخت بسته بوده اند که حتی یک تار موشون هم پیدا نباشه!!!بیخود نیست که ترک ها و عربها و افغان ها ما رو به مسلمونی قبول ندارند.روسری سر کردن اونها در هابورگستان و بلاد کفر کجا و لچک سر کردن زورکی ما زنهای ایرانی در تهران مهد اسلام کجا! مشکل اینجاست که چون بعضی ها به خیال خودشون میخواهند ما را به بهشت ببرند ولو به زور , سرانۀ مصرف لوازم آرایش زنان و دختران مسلمان تهرانی چندین برابر خانمهای فرنگی از آب در میاد دیگه!!
خلاصه بعد از استخر دوباره چشم محمدعلی رو دور دیدیم و با پرنا رفتیم خونش و جاتون خالی کللی از قدیم ندیما تجدید خاطره کردیم. جاتون خالی یک فیلم رمانتیک خارجی(!)هم با هم دیدیم به نام نوامبر شیرین . که صد البته با زندگی واقعی حتی خود فرنگستانی ها هزاران هزار سال نوری فاصله داشت! اما راستی تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا توی فرهنگ ما دوست داشتن و عاشق بودن , اینقدر بار معنایی منفی ای داره؟
پرنا بانو برای شام پیش یکی از قامیلهای شوهرش مهمون بود و ما مجبور شدیم کلی بگردیم و یک ست لباس و کیف و کفش مناسب برای پرنا از توی کمدش جور کنیم. موقع رسوندن من هم کم مونده بود که پرنا بانو کلۀ من رو بکنه. آخه برای خریدن گل توی اون ترافیک سرسام آور شب جمعه ,بردمش گلفروشی رز سیاه , روبروی پمپ بنزین الهیه , غافل از اینکه مدتهاست جای این گلفروشی , یک بانک خصوصی تازه تاسیس سبز شده!!! حالا باید بهش زنگ بزنم و بپرسم که قبل از ساعت ده رسیده به مهمونی یا بعدش!!!
امروز صبح خیلی دیر بیدار شدم و اولین کاری که کردم این بود که یک دوش آب گرم بگیرم که کوفتگی تنم کمتر بشه که البته بسیار هم موثر بود.
ظهر تلویزیون پی ام سی , فیلم سینمایی مارمولک رو نشون داد. که البته اینبار دیگه برام اونقدر تازگی و جذابیت نداشت که تا آخرش رو ببینم.اما خوب این یکی رو قبول دارم که به تعداد ما انسانها راه وجود داره برای رسیدن به خدا یا هر آرمان و آرزو و هدف ارزشمند دیگری که فکرش رو بخواهی بکنی.
آذر قبل از حرکت به سمت اصفهان بهم زنگ زد. دخترش اینقدر شیطونی کرده بوده که آذرمجبور شده عطای شرکت در مراسم خواستگاری رو به لقایش ببخشه! بیخود نیست که میگن بهشت زیر پای مادرانه .اما خوب جای شکرش باقیه که جوراب آقای داماد کاملا همرنگ کت و شلوارش از آب در اومده بوده.
آخه دفعۀ قبلی ای که شنا کرده بودم , در هامبورگ بود که با فریبا بانو منو با خودش برده بود سانس زنانۀ استخر سنت پاولی (همون محلۀ معروف هامبورگستان!)که البته صد رحمت به دیسکو. توی این استخر بیشتر از شنا کنندگان , رقصندگان رقصهای ترکی و عربی و غیره میدیدی و صدای بسیار بسیار بلند موزیک تا زیر آب هم میومد.یادمه از رختکن استخر هم که بیرون اومدیم و وارد بوداپستر اشتراسه شدیم دیدم یک چیزی حدود 80 % دختر ها و خانمهای داخل استخر شدیدا محجبه بوده اند.شرط میبندم حداقل پنجاه درصدشون مثل خود فریبا بانو حتی با لباس سفید عروسیشون هم طوری روسری شون رو سفت و سخت بسته بوده اند که حتی یک تار موشون هم پیدا نباشه!!!بیخود نیست که ترک ها و عربها و افغان ها ما رو به مسلمونی قبول ندارند.روسری سر کردن اونها در هابورگستان و بلاد کفر کجا و لچک سر کردن زورکی ما زنهای ایرانی در تهران مهد اسلام کجا! مشکل اینجاست که چون بعضی ها به خیال خودشون میخواهند ما را به بهشت ببرند ولو به زور , سرانۀ مصرف لوازم آرایش زنان و دختران مسلمان تهرانی چندین برابر خانمهای فرنگی از آب در میاد دیگه!!
خلاصه بعد از استخر دوباره چشم محمدعلی رو دور دیدیم و با پرنا رفتیم خونش و جاتون خالی کللی از قدیم ندیما تجدید خاطره کردیم. جاتون خالی یک فیلم رمانتیک خارجی(!)هم با هم دیدیم به نام نوامبر شیرین . که صد البته با زندگی واقعی حتی خود فرنگستانی ها هزاران هزار سال نوری فاصله داشت! اما راستی تا حالا به این موضوع فکر کرده اید که چرا توی فرهنگ ما دوست داشتن و عاشق بودن , اینقدر بار معنایی منفی ای داره؟
پرنا بانو برای شام پیش یکی از قامیلهای شوهرش مهمون بود و ما مجبور شدیم کلی بگردیم و یک ست لباس و کیف و کفش مناسب برای پرنا از توی کمدش جور کنیم. موقع رسوندن من هم کم مونده بود که پرنا بانو کلۀ من رو بکنه. آخه برای خریدن گل توی اون ترافیک سرسام آور شب جمعه ,بردمش گلفروشی رز سیاه , روبروی پمپ بنزین الهیه , غافل از اینکه مدتهاست جای این گلفروشی , یک بانک خصوصی تازه تاسیس سبز شده!!! حالا باید بهش زنگ بزنم و بپرسم که قبل از ساعت ده رسیده به مهمونی یا بعدش!!!
امروز صبح خیلی دیر بیدار شدم و اولین کاری که کردم این بود که یک دوش آب گرم بگیرم که کوفتگی تنم کمتر بشه که البته بسیار هم موثر بود.
ظهر تلویزیون پی ام سی , فیلم سینمایی مارمولک رو نشون داد. که البته اینبار دیگه برام اونقدر تازگی و جذابیت نداشت که تا آخرش رو ببینم.اما خوب این یکی رو قبول دارم که به تعداد ما انسانها راه وجود داره برای رسیدن به خدا یا هر آرمان و آرزو و هدف ارزشمند دیگری که فکرش رو بخواهی بکنی.
آذر قبل از حرکت به سمت اصفهان بهم زنگ زد. دخترش اینقدر شیطونی کرده بوده که آذرمجبور شده عطای شرکت در مراسم خواستگاری رو به لقایش ببخشه! بیخود نیست که میگن بهشت زیر پای مادرانه .اما خوب جای شکرش باقیه که جوراب آقای داماد کاملا همرنگ کت و شلوارش از آب در اومده بوده.
[...] یادش بخیر اون روزهایی که تو تهران واسه خودمون میرفتیم برای آقای داماد جوراب میخریدیم و یا دنبال کتابهای “دختران خوب به بهشت میروند و [...]