عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
ژوئن 25, 2004 با die Iranerin
پرنای عزیزم سلام
دیشب آخر وقت متوجه شدم که کامپیوترم دوباره ویروسی شده وبرای همین هم از آنجاییکه همیشه باید کار رو به کاردان سپرد,من هم رایانهء عزیزم رو به “جناب نورتون” سپردم و خودم خوابم برد.وقتی امروز صبح با صدای زنگ یاهو مسنجر تو ,یکهو از خواب پریدم,حسابی ذوق زده شدم.چون اصلاًفکرش رو هم نمیکردم که ویروسی شدن کامپیوتر نازنینم میتونه مسبب این بشه که من و تو ,در یک زمان آنلاین بشیم و بتونیم بعد از ماه ها دوباره با هم چت کنیم!!!
کاملاً بهت حق میدم که از خوندن وبلاگم شکّه شده باشی.شاید حتی همونقدر که من از شنیدن خبر برگزاری نمایشگاه مجسمه های کامیار عمه شیرین(و به قول تو خاله شیرین!) در کاخ سعد آباد شکّه شدم!!.هر چی باشه من و تو فقط توی دانشکده با هم همکلاسی نبودی ایم و ما از زمانی که هنوز هیچکدوومون مهدکودک هم نمیرفتیم با هم همبازی بوده ایم و تو بهتر از هر کسی میدونی که من در تمام مدت تحصیلم ,چقدر از نوشتن عاجز بوده ام و حتی برای سرهمکردن جملاتی که قرار بود فرمول ها و محاسبات مراحل مختلف آزمایش هام رو توی گزارش های آژمایشگاههامون یکجوری بهم ربط بده,حسابی مثل خر تو گل گیر میکردم و دست به دامن مریم بانو یا آیدا بانو که معمولاً باهاشون توی یک گروه آزمایشگاهی کار میکردم, میشده ام!,چون خودتو هم دقیقاً همین مشکل رو داشتی.
ولی این موضوع تقصیر من و تو نبود.ما هم مثل پدر و مادرامون,اهل مطالعه بودیم.خود من از 13 سالگی هرروز هفته یکی یکی مقاله ها و گزارش ها و اخبار روزنامه کیهان رو که بابا (همون عمو عباس تو)عضوش بود , میخوندم.که بعداً جدای از بابا,خودم مشترک روزنامه همشهری شدم که اون رو هم بخونم. راجع به روزنامه های دوم خردادی هم لازم نمیدونم چیزی بنویسم چون به نظر من دست گرفتن و خوندن جامعه و طوس و آریا و … در اون برههء زمانی , درست مثل پوشیدن شلوار پاچه گشاد و دست گرفتن کیف کَنَفی, مُد شده بود!
متاسفانه در سیستم ارزشی ای که من و تو در آن بار آمدیم,رشد توانایی نوشتاری همانند بسیاری از دیگرعلوم انسانی در آخرین رده ها جای داشت.وگرنه همان یک زنگ انشاء یکهفته در میان مدرسهءمان را هم به برگذاری کلاس فوق العاده یا حل تمرین فیزیک و شیمی و ریاضی اختصاص نمی دادند!
من و تو هر دومون مهندس شدیم بدون اینکه حتی یک واحد درس مدیریت گذرونده باشیم!!!و تو که خودت الان مدیر عامل یکی از مطرح ترین شرکتهای خصوصی در ضمینه مهندسی کامپوتر در ایران هستی ,مسلماً خیلی بهتر از من میدونی که در بازار کار توانایی های ارتباطی- مدیریتی تو ,خیلی بیشتر از اینکه اطلاعات علمیت تعیین کننده میزان موفقیت تو یا هر متخصص دیگری میتونه باشه.
در مثال اغراق شده اش میتوان به کارخانه ای که مرغوبترین کالاها را تولید کند ولی اصلاً قسمت فروش نداشته باشد,اشاره کرد.تو نمیدونی من چقدر از شرکت کردن در کلاس مدریت مهندسی این ترمم لذت بردم.چون میدونستم که هیچگاه در ایران امکان تجربه چنین سمینار های عملی ای را نمیتوانستم داشته باشم.
این ها رو دارم برات میگم که بدونی ضعف از سیستم آموزشی ما در ایران است.آنجا با اینکه در کنکور ضریب درصد نمرات درس فارسی چهار بود ولی به ما تنها روش سریع تست زدن دستورزبان و تاریخ ادبیات رو یاد میدادند.برای همین هم من و خیلی از همکلاسی هایمون از آنجاییکه توانایی خلاقیت ونوآوری نوشتاریمان کافی نبود, حتی در زمان نوشتن پایان نامه هایمان ,به ترجمه کتابهای زبان انگلیسی اکتفا میکردیم.
جالب اینه که آموزش دروس علوم انسانی در مقایسه با سایر درس ها به کمترین امکانات نیاز داره.تو تصور میکنی آیا استاد های ادبیات ما امکانات برای رشد توانایی نوشتاری ما نداشتند؟فکر میکنی معلم های مدرسه های ما نمیتونستند به جای دادن موضوعات تکراری ای مثل “علم برتر است یا ثروت” مثل استاد های این ترم من,از بچه ها بخواهند که یک نقاشی دلبخواه بکشند و بعد در مورد نقاشی خودشون انشاء بنویسند که قوه خلاقیت شون دوبرابر تقویت بشه؟فکر میکنی معلم های ما در زمان تحصیل شون به اندازه کافی با روش های علمی ارائه و آموزش نبودند که بتونن شاگرد های کلاسشون رو به خواب مصنوعی ببرن تا قوه خلاقیتشون رو تقویت کنند؟فکر میکنی معلم های ما با روش های علمی کنترل روند پیشرفت شاگرد هاشون آشنا بودند؟فکر میکنی آیا اونها بجز دادن خروار خروار مشق ,و تحت فشار گذاشتن بچه ها و ایجاد حسادت به جای رقابت بین شاگرد های کلاساشون ,کار دیگری هم با ما کردند؟
تو یک نگاه ترجمه این تمرین دستورزبان من بنداز ببین تو که توی یک خانواده تحصیلکرده و اهل مطالعه بزرگ شده ای و جزو قشر متوسط به بالای تهران هستی,آیا میدونی جواب این سوال رو تو کدوم کتاب دستور زبان فارسی میشه پیدا کرد؟ من و فریبا(دوست و همکلاسی افغانم که فارغ التحصیل دانشگاه آزاد واحد مشهده و پدرش هم سالها تو دانشگاههای کابل و کویت و مشهد استاد مدریت و ادبیات زبان فارسی بوده) که پریروز بعد از نهار توی سلف سرویس دانشکده نشسته بودیم و تمرین ها مون رو حل میکردیم وقتی که به این تمرین رسیدیم ,دیدیم ما تو زبان مادریمون فارسی تا حالا با چنین سوال دستوری ای مواجه نشده ایم(حالا امیدوارم بجز از نقطه نظر مفهومی از لحاظ دستور زبانی هم درست ترجمه کرده باشمش!)
تمرین:
جمله زیر را به گونه ای تغییر دهید که بدون تغییر در مفهوم آن,از حرف اضافه “که” استفاده نگردد.(تبدیل جمله نسبی به ساختار اضافه مصدری)
جمله:
“درباره موثّق بودن اطلاعات مربوط به توسعه اقتصادی که دولت متحد روز گذشته منتشر نموده,مقالات انتقادی متعددی در روزنامه ها وجود دارد.”
جواب پیشنهادی من میتونه یک همچین چیزی باشه:
مقالات انتقادی متعددی درمورد موثّق بودن اطلاعات مربوط به توسعه اقتصادی منتشرهء دیروز دولت متحد وجود دارد.”
لطفاً توی دلت به ترجمه مسخرهء من از این جملات مسخره تر نخند.باور کن من در طول 17 سال تحصیلم در ایران,هیچوقت مجبور نشده بودم همچین تمرینی رو به زبان فارسی,که زبان مادریم هم هست,حل کنم و واقعاًخودم هم جواب صحیح این سوال رو نمی دونم و حتی نمیدونم کجا باید دنبالش بگردم!!!
البته راستش رو بخواهی من و فریبا پیش خودمون یک کَمَکی غُر زدیم که آخه برای چی ما که اینجا خارجی هستیم باید در درس پردازش و ارائه زبان آلمانی که تازه برخلاف زبان فارسی بجز فعل هاش ,کلمات دیگر جمله هایش هم در 16 حالت مختلف صرف میشه و وجود حروف اضافه مانند “که” ترتیب جایگیری کلمات جمله رو تغییر میده ,امتحانی در این حد بدهیم.من تصور نمیکنم میون تمام آدمهایی که من میشناسم کسی بجز رضا(که عضو هیات تحریریه اصلاحیه قانون بیمه پزشکی مجلس ایالت شمالی هامبورگ بود!!!) برای کارش به چنین تسلّط و تخصّصی نیاز داشته باشه.
البته استاد های ما این درس رو تنها در دانشکده علوم سیاسی و اقتصادی برای دانشجویان بومی ارائه میکنند و گذروندن این دوره گویا به تازگی برای دانشجویان خارجی اجباری شده.اما خوب کمترین حُسنش این میتونسته باشه که استعداد وبلاگنویسی رو در من شکوفا کرده(!)و به من جرئت داده که مثل جناب “چارلز دیکنز” بدون توجه به نکات ادبی, افکار و احساسات خودم رو بیان کنم.
به حر حال روز دوشنبه و سه شنبه ما باید در 5 ماده درک شفاهی,انشاء,درک کتبی,دستور زبان و سخنرانی ِفی البداعه, امتحان بدیم.جالب اینجاست که تو گروه ما توانایی هیچکسی مثل بقیه نیست و هر کسی نقاط قدرت و ضعف خودش رو داره .خبر خوب اینه که استاد هام از درک شفاهی و انشاء نویسی من راضی و از درک کتبی خیلی من راضی هستند(توی امتحان آخریم من رکورد کلاس رو بالاخره شکستم و کل نمره درک مفهومیش رو گرفتم)
اما خبر بد هم اینه که استادام معتقدند من با اینکه نسبت به اول ترم خیلی بیشتر به رعایت نکات دستوری توجه میکنم ولی در ضمینه گرامر “یک فاجعه”( این عین لغتیه که یکی از استادامون کریستینا در مورد گرامر من بکار میبره!)محسوب میشم.اما خوب بازهم جای شکرش باقیه که من در امتحان سخنرانی فی البداعه قبلیم ,که موضوعش “تاثیر اینترنت بر میزان احساس تنهایی افراد در جوامع صنعتی” بود , با صحبت در مورد” اورکوت و کلاً شبکه های ارتباطی شبیه سازی شدهء انسانی و روند پیدایش گونه های جدید رسانه های ارتباط جمعی در اینترنت ” کریستینا رو به گفتن جمله :” تو من رو با این سخنرانی واقعاً به طور مثبتی شگفت زده کردی!!” وادارم و بالا ترین نمره کلاس رو به خودم اختصاص بدم.به هر حال به قول معروف جوجه رو آخر پاییز(ببخشید همین سه شنبه همین هفته)میشمرن!!و بنده بدین وسیله از خدای منّان تقاضای مسئلت عاجزانه مینمایم!!
خوب خانم مدیر عامل,اینها رو برات نوشتم که دیگه راست راستی باورت بشه که همه مطالب این وبلاگ رو خودم نوشته ام(البته دروغ چراتا قبر 4 انگشته, “مناجات ابراهیم نبوی” رو چون خیلی ازش خوشم اومد از سایت ابراهیم نبوی در گویا کِش رفته ام)و در ضمن بدم هم نمیاد از نوشته های جالب دیگران مثل قصیده طنز ی که رضا از قول پدربزگ خدابیامرزش در مورد دلایل مهاجرت ایرانیان از ایران گفته و یا شعر زیبای همّت آقای زرگرپور, شوهر خواهر شوهر فوزیه دوست افغانستانی دیگرم ,که یک نسخه از کتابش رو هم با ظهرنویسی تقدیمم کرده(!), رو با اجازشون توی وبلاگم بیارم هرچی باشه , من خودم رو یک وبلاگنویس وطن پرست مهاجر میدونم!!که یکی از بزرگترین آرزو هام اینه که یکروز با دست پر(شاید هم با کلّه پُر)به میهنم برگردم و تلاش کنم که مثل تو برای ساختن وطنم موثر واقع بشم و هنوز هم مثل زمانیکه ایران بودم به این مسئله ایمان دارم که اگر مردم آلمان بعد از جنگ جهانی دوم ,کشور با خاک یکسان شدهءشان رو به قصد کشور های آباد دیگر ترک کرده بودند, الان نمیتونستند صاحب یکی از پیشرفته ترین ممالک جهان باشند.