سفر یکروزه ما به برلین
می 30, 2004 با die Iranerin
حد اقل در حال حاضر,در میان خاطرات روز های تلخ و شیرینی که در آلمان گذرانده ام,خاطره سفر یکروزه ی دیروزم با جمعی از دوستان ایرانی به شهر برلین ,یکی از بیاد ماندنی ترین و زیبا ترین خاطراتم است.در نگاه اول ,برنامه سفر که قسمت اصلی آنرا بازدید از مجلس آلمان تشکیل می داد,تا حدود زیادی خشک به نظرم رسیدولی در عین حال از آنجاییکه در کشور خودمان ایران ,بازدید از چنین مکانهایی متداول نیست ,به نوعی این قسمت از برنامه برایم جذابیت داشت.هر چند که با وجود همامنگی قبلی مسولان کلوپ فارغ التحصیلان,گفتگوی مستقیمی مابین ما (به عنوان بازدید کننده) و سناتور های مجلس ,صورت نگرفت ولی انصافاً این ایده قابل تحصین بود.
زیبایی این سفر از نظر من بیشتر به خاطر برنامه های ابتکار ی خود مسافر ها, مثل خواندن دسته جمعی آواز های محلی و سنتی ایرانی, بود که به نوبه خودش سهم بزرگی در جوش خوردن و یکپارچه شدنشون داشت.خوشحالم از اینکه در این سفر با دوستان تازه ای آشنا شدم.اما ازمیان همه ماجراهای سفرمون,قسمت آشنایی من با بهاره جالبترین خاطره ام شد.داستان از این قرار بود که :
گویا من و بهاره هردومون دریک دانشکده مهندسی درس میخونیم.این موضوع رو تازه زمانی متوجه شدیم که توی صف آسانسور مجلس منتظر بودیم.در ادامه صحبتهامون متوجه وجود وجوه مشترک دیگری هم بین خودمون شدیم .و وقتیکه قرار شدش اتوبوس ما برای صرف نهار مسافرین توقف کند,ما باهم به سمت مکدونالدز,که گویا اگه مستقیم میرفتیم بعد از 200 قدم پیاده روی بهش میرسیدیم, راه افتادیم.توی صف من پیش افسانه ایستادم و غذا سفارش دادم و دیگه بهاره رو تو شلوغی گم کردم.وقتی که من غذام تموم شد,بهاره تازه غذاشو گرفته بود و به همین دلیل هم ما از میون همسفرهامون آخرین گروهی بودیم که به سمت اتوبوس راه افتادیم.امماچشمتون روز بد نبینه!تازه وقتی که از رستوران بیرون اومدیم متوجه شدیم که در مرکز یک ستاره هستیم و 5-6 تا مسیر مختلف جلومونه و خلاصه اش فهمیدیم که گم شده ایم.البته بهاره در هر صورت چند دقیقه دیگه از گروه جدا میشد که بره مهمانی و قرار بود که فردا به هامبورگ برگرده.بنابرین اگر اتوبوس رو پیدا نمیکردیم این گاو عزیز من بود که میزایید!اما به هر حال من و بهاره یک مشکل مشترک هم داشتیم و اون این بود هر دو مون فمینیست ازآب در اومده بودیمو برامون حسابی اُفت داشت که بقیه خدای نکرده یکوقت بگن ما چون زن بوده ایم گم شده ایم!
بقیه شو فردا مینویسم.
همین جوری اومدم به خونه ات. آشنائی ات با بهاره شادباش می گم.بی معرفتی نکن عروسیت ما رو دعوت کن. در ضمن تخسین اینجوری خشگل تره . آگه خواستی ،برلن برو خانه هدایت، کانت شتراسه 76 پیش عباس معروفی چند تا از کتاب ها من رو داره. اگه کتابی خواستی که ضد استرس باشه ” کتاب هرچه بادا باد” رو بگیر. اخرین رمانم هم “اِوآ ” . شادو تندرست باشی. اردوخانی بروکسل