“خاطرات من در هامبورگ” سابق - نوشته های یک مهاجر درباره جامعه، مهاجرت، زندگی زنان و وطن که البته متاسفانه دیگه مطمئن نیستم کجاست!در ضمن این ها تنها نظرات منه و مسلما با نظرات شما فرق داره.
فقط سی و نه دقیقه از زمانم باقی مونده و من امشب هنوز شروع به نوشتن نکرده ام.با پنج تا پنجره باز فرندزفید و توییتر و میل یاهو و یاهومسنجر و ارکات و جیمیل که نمیشه تمرکز کرد و مطلب نوشت که.حالا برم بالا یا بیام پایین فرقی در اصل قضیه نمیکنه.باید بپذیرم که من مثل زنهای دیگه مالتی تسکت نیستم و اگه بخوام حتی ادای مالتی تسک ها رو هم دربیارم چنان پوش و پاپ استک پوینتر اینتراپت هام قاطی پاطی میشه که نگو و نپرس.پرانتز باز، اگه هیچی از این پاراگراف نفهمیدین زیاد دلخور نشین که آدمهایی فکر کنم حدود شش میلیارد آدم دیگه هم باشند که تا حالا برنامه نویسی اسمبلی نکرده باشند.نگران نباشید که شما تنها نیستید.پرانتز بسته.
هیجده دقیقه بیشتر نمونده….
شاید هم زودتررفتم خوابیدم.حسابی خسته ام.اگر شیر هم جای من بود و امروز اینهمه بدووادو کرده بود تا این وقت شب که حتما کم کم شیش هفت تا پادشاه رو خواب دیده بود.برام این جالبه که حتی روزهایی که حال و حوصله ندارم و وقتش رو هم دارم که استراحت کنم هم خودم رو مجبور میکنم از کله سحر تا بوق شب این در و اوندر بزنم.اونوقت دیگه جای تعجب نداره که درست مثل دست آخر رامی دیشب ساعت یکربع به یازده که هر ننه قمری اگه میدیدش میدونست هم چهل داره و هم دو تا دسته سه تایی دیگه ، با دست پر میبازم.
شب بخیر.گور پدر ده دقیقه آخر.کاه از خودم نیست (که اونهم یک جورهایی هست) ، کاهدون که از خودمه!
از من میپرسن این فروشگاه زنجیره رسمن چی داره که تو اینقده عاشقش هستی.خوب معلومه.جنس با کیفیت خوب و قیمتدر حد مناسب جیب بنده.هزار تا عینک شنا خریده ام بی مارک و یا با مارک آنچنانی اما تا حالا که هیچکدومشون نتونسته اند از یک طرف جلوی آب رو بگیرند و از یک طرف روی صورتت طوری ثابت بمونن که با خیال راحت شنا کنی.اما عینک دو یوروی رسمن همه این کار ها رو میکنه.بدونه اینکه اونقدر سفت باشه که سردرد بیاره.جاتون خالی الان حدود سه ربع ساعت بی وقفه قورباغه رفتم و آخ هم نگفت.
برای دیدن کنسرت موسیقی با خانمش و پسرش و دخترکوچیکه اش رفته بود تالار رودکی.دولا شد که ببینه چی زیر صندلیش افتاده.و دیگه نتونست تکون بخوره.کمرش خشک شده بود.از دست این اعصاب لعنتی.ضرر کرده بود.دامادش که سند صلح خرید ملک رو دیده بود، گفته بود که این جریان بوداره.زمان زیادی از امضای زیر سند نگذشته بود که فهمید اصلاحات ارضی شامل اون چند پارچه آبادی هم شده .به باد رفته بود.تمام زحمتهاش.بار اول نبود که به صفر میرسید.عادت داشت.از همون جوونی که دو بار کارخونه قندش رو آتیش زدند.و حالا سلامتیش. با آمبولانس رسوندنش به بیمارستان آسیا.دکتر ها بعد از معاینه به زنش گفتند که حتی تیزی سوزن رو کف پاش حس نمیکنه.فلج شده بود.به همین سادگی…
دکتر های بیمارستان آسیا گفتند تنها راهش عمل جراحی نخاعه.تازه معلوم هم نیست که آیا این عمل جواب بده یا نده.منیر خانم دختر عمه دامادش که در فرانکفورت سوپروازیری اتاق عمل خونده بود کارهای انتقالش به بیمارستان ایرانمهر رو درست کرد . دکتر های جدید مشغول آزمایشهای تازه بودند و عیادت کنندگان میامدند و میرفتند.هرچی باشه بزرگ فامیل بود.
تاج خانم همسرش مرتب طوری که کسی نفهمه میرفت تو دستشویی راهرو گریه میکرد و بعد چشماش رو پاک میکرد و رژلب قرمز همیشگیش رو میزد و مو های میزامپلی شده اش رو مرتب میکرد و بر میگشت پیش بقیه و با میوه و شیرینی به پذیرایی کردن.چهل روزی از اون شب کنسرت تالار رودکی میگذشت که یکبار که داشت پیش دستی میوه مهمونها رو پر میکرد برگشت و دید شوهرش بدون اینکه خودش متوجه باشه بلند شده و داره انگور از سبد میوه بر میداره.پرستار ها رو خبر کردند و پرستار ها هم دکتر ها رو .و پزشک ها حیران مونده بودند که چطور بیماری که تا دیروز پاهاش کوچکترین حسی نداشتند امروز داره راه میره.
***********************************
از داستان فلج شدن پدر بزرگ خدابیامرزم تنها دو تا پشتی فرش لاکی که برای تشکر از منیرحانم بهش هدیه دادند و هنوز تو پذیرایی خونه عمه منیرم ،که عمه ام نیست و من همیشه عمه صداش زده ام، باقی مونده و ترس دیشب من. که بعد از اونهمه حرص و جوش خوردن سر گیر های کارهای اداریم وقتی موقع تمیز کردن کاشی های کف حمام دولا شدم کمرم خشک شد. ترس از اینکه اگر تاریخ تکرار بشه من تو این تنهایی، تو این غربت چکار کنم.بعد از اینکه به اورژانس زنگ زدم و دکتر اومد خونه ام و برام آمپول زد، حتی امروز هم هنوز دردش سر جاشه.اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که ترسش بیشتر از دردشه!
وبلاگ نوشتن سربه هوایی میطلبه و مطالب متنوع خامی که تو ذهنت بچرخن و بچرخن تا پخته بشن و بیان روی صفحه کلید و با شاخ و برگ هاشون به هم ربط داده بشن و بعد از ویرایش یک پست بشن و تا شما ها بخونینش.اونهم به قول دکتر مجیدی سرسری، واقعا سرسری .
تویتر نوشتن، یا همون چهچهه زدن، در مقابل، یک فکر و تنها یک فکر خام تو رو خلاصه میکنه، تنها در صد و چهل کاراکتر و نه بیشتر.باعث میشه تمرین کنی و یاد بگیری در لحظه اونقدر تمرکز کنی تا بتونه در همون تعداد کاراکتر محدود خلاصه بشه.این یعنی زندگی در حال و فراموش کردن هر مطلوب و نامطلوبی که در گذشته بر ما گذشته و هر آنچه که در آینده چه بخواهیم و چه نخواهیم، خواهد آمد.این یعنی چهچه زدن در میان خیل بیشمار تویتر های دنیای مجازی…
هر بار برام مائده ایمیل میده ، میخوام در جوابش بگم آخه چرا برای من انگلیسی مینویسی؟ اگه من فارسی ننویسم.اگه تو فارسی ننویسی، اگه ما فارسی ننویسیم، اونوقت شاید فارسی هم محبور بشه بره مثل لاتین سرش رو بزاره زمین و بمیره ها!
قدما میگفته اند که بعد از هر سختی آسانیست. ولیکن که روزگار به ما نشان داد که هیچگاه دل را به خوشی های روزگار خوش نکنیم که چه به عرش بالا برویم و چه در قعر چاه بالاخره بعد از هر آسانی سختیست!
و تاریخ حتی امروز هم تکرار شد! بعد از آنکه کلی خوشحالی از خود در فرمودیم که پس از اینهمه مدت و آن چت مشکوف معروف با برادر ارشدمان، و آشکار شدن توطئه اجانب و شبیخون فرهنگی به اکانت یاهو کسری خان،طی ارتباطات تلفناتی با مینو خانم و مینا جان سوء تفاهمات موجود رو یکی به یکی رتق و فتق فرمودیم، همین یکی رو کم داشتم که بفهمم همسایه جدیدی که امروز به ساختمونمون اسبابکشی کرده اند ایرانی تشریف دارند!!!
لطفا آگاهان بر تاثیرات مجاورت با ایرانی جماعت باقی خوانندگان را آگاه فرمایند. از فشلا نقل است که اصولا مار از پونه بدش میاد ، تازه دم در خونه اش هم سبز میشه :-( :-( :-( .پرانتز باز . اگر در رابطه با علاقه وافر بنده نسبت به ایرانییون هامبورگنشین شاهد میخواهید ، به جای دُمم میتوانید به دو پست قبلی همین وبلاگ نیم نگاهکی بیندازید.نقطه.پرانتز بسته. به افتخار دیدار خانوم همسایه هنوز مفتخر نگشته ایم. صدایشان نیز آشنا نمینمود لاکن از وقتیکه فارسی صجبت کردنش پای تلفن رو شنیدم از خداوند متعال که پنهون نیست از شما چه پنهون که مو به تنم راست گردیده و حتی تمام مستی و کیف و حال ناشی از چتیدن های جانانه امروزمون با فیمینیست ؛-) های معروف و مشهور مولود الوطن از سرکار خانم نسرین خانم فیزیک الزمان ملقب به اوین الدوله گرفته تا هاله بانوی کامپیوترالسلطنه ملقب به ستارة السهیل و مادمازل پانیذ الکترونیکلملوک ملقب به مستقلة الفکر، همانند برق سه فاز از سرمان پرید که پرید که پرید.
لذا بدینوسیله از کلیه خوانندگان این وبلاگ صمیمانه التماس دعا داریم.خصوصا سرکار خانم فریبا خانم ننه پریسا لطفا بنده را از دعای سجده مابین نماز قفیله و اعشاء بی نصیب نگذارند. آمین یا رب العالمین.
راستش رو بخواهید وقتی میبینم که این آلمانی ها تا چه حد به فرض به زبان و دین (مخفف دویچه اینستیتوت فور نورمونگ یا موسسه استاندارد آلمان) و قوانین حتی به ظاهر نادرستی ،که بعضا در صدد تغییر دادنش هم هستند، پایبندند برام یک سوال بزرگ پیش میاد که حد و مرز مردمی رو که نه به نظام خانواده اش و نه مذهبش پایبنده و نه به قانون اساسیش و نه زبانش و نه به نظر کارشناسان و متخصصین رو اصولا کی یا چی تعیین میکنه؟ و آیا اگر حد و مرزی وجود نداشته باشد میتوان ادعا کرد که فرهنگی وجود دارد که حالا بخواهیم اصلا راجع به غنا یا فقر فرهنگی صحبت کنیم؟
راستش رو بخواهید برام خیلی جالبه که بدونم اصولا این اپوزسیون محترم خارج از کشور اگه مثلا یک شب بخوابند و فردا صبح که از خواب پا شدند جایگزین حکومت فعلی شده باشند، اونوقت میخوان چه گلی به سر مردم و خاک پاک وطن و مرز پر گهرش بزنند. همینهایی رو میگم که منطقی ترینشون میگه چرا باید رییس جمهور مملکتمون احمدی نژاد اونقدر بی کفایت و بی منطق باشه که به خودش زحمت نده به حرف مشاوراش گوش بده و چرا وزیر اقتصاد و دارایی، دانش جعفری با چشم گریون استعفا داده و غیره و ذلک. حالا اون سیاسیونی که در شرایطی قیمت امروز گوجه فرنگی تو سبزی فروشی سر کوچه مادر شوهر دخترخاله شون در تهران رو به بیان جمله “اقتصاد مال خرست!” در چند دهه قبل، نسبت میدهند، که خودشون تئوری تقسیم کار آدام اسمیت رو که پایه و اساس علم اقتصاده رو به هیچوجه من الوجوه قبول ندارند و مثلا فوق فوقش بعد از گذروندن یک دوره 2000 ساعته بهیاری به خودشون اجازه میدهند در مورد لزوم و یا عدم لزوم عمل جراحی دریچه آئورت پسرعموی روزنامه فروش سر کوچه ، نظری مستقل از نظر تیم پزشکی معالج بیمار گرامی ارائه بدهند، کلا به کنار.
وقتی میبینی بالا بری و پایین بیایی، طرف یا نمیفهمه یا همون رو میشنوه که دوست داشته بشنوه ، حتی اگر فرسنگها هم با واقعیت فاصله داشته باشه، بهتره که فراموش کردن موضوع رو انتخاب کنی. همینطور شخص مورد نظر رو.به همین سادگی…
به خاطر می آورم.خاطره ای دور که قبل از این به گونه ای بی ربط و معنی مینمود.و اینبار پرده ها به کنار رفته اند.تعبیرش ساده است.جواب معما آسانتر از اونی بود که بخوام فکرش رو بکنم.و در ضمن به طرز وحشتناک آمیز ناکی، درد آور.با چاشنی نفرت و انزجار و براعت از …
خدای عزیزم ، هنوز اونجایی؟ نمرده ای؟از ما که گذشت اما دیگه اقدامات لازم و کافی با خودت.عزّت زیاد…